اعراب گذاری هوشمند

اعراب گذاری هوشمند

 

http://w3.hadith.net/HadithViewErab.aspx

صرف ساده

صرف ساده

متن کامل  کتاب صرف ساده را از اینجا دریافت نمایید.

اسمهای اشاره

New Page 1

 

اسمهای اشاره در حالت رفع

  فاصله

نزدیک

متوسط

دور

       جنس          عدد

مذكّر

مؤنّث

مذكّر

مؤنّث

مذكّر

مؤنّث

مفرد

هَذا

هَذِهِ

ذَاكَ

تِیكَ

ذَلِكَ

تِلكَ

مثّنی

هَذَانِ

هَاتانِ

ذَانِكَ

تَانِكَ

ذانِّكَ

تانِّكَ

جمع

هَؤُلاءِ

هَؤُلاءِ

أولَئِكَ

أولَئِكَ

أولالِكَ

أولالِكَ

مكانی

هُنا، هَهُنا (ها هُنا)

هُناكَ

هُنالِكَ، ثَمَّ، ثَمَّةَ

 

اسمهای اشاره در حالت نصب و جر

فاصله

نزدیک

متوسط

دور

       جنس عدد

مذكّر

مؤنّث

مذكّر

مؤنّث

مذكّر

مؤنّث

مفرد

هَذَا

هَذِهِ

ذَاكَ

تِیكَ

ذَلِكَ

تِلْكَ

مثنی

هَذَیْنِ

هاتَیْنِ

ذَیْنِكَ

تَیْنِكَ

ذَیْنِّكَ

تَیْنِّكَ

جمع

هَؤُلاءِ

هَؤُلاءِ

أُولَئِكَ

أُولَئِكَ

أولالِكَ

أولالِكَ

مكانی

هُنَا، هَهُنا (ها هُنا)

هُنَاكَ

هُنَالِكَ، ثَمَّ، ثَمَّةَ

 

مجرورات

مجرورات

اسم در دو جا مجرور مي شود :

1 - بعد از حرف جر    

2- اگر مضاف اليه باشد .

 

حروف جر

 اقسام حروف جر:3 قسمند

1- حروف جر مشترک بين اسم ظاهر و ضمير مثل : مِن ( از)  ، الي ( به سوي )، عن (از)،  علي (بر) ،  في (در) ، لِِ( براي) ، بِِ( به کمک ) ، عدا( جز) خلا( جز) ،؛ حاشا( جز)

2- حروف جرمختص اسم ظاهر مثل : رُبَ (چه بسا)  مُذ و مُنذُ(از) ، حتي (تا)، کَ(مثل ) ، و (قسم به ) تَ ( قسم به) ، کي ( براي اينکه )

3- حروف جر مختص به ضمير: ( لولا )

 

 

متعلق حروف جر: يا فعل است يا شبه فعل

موارد واجب الحذف بودن متعلق جارو جرور

1- متعلق دلالت بر وجود مطلق کند نه بر صفت. التاجر في المکتبه   ( التاجرُ موجودٌ في المکتبه )

2- اسم مجرور به قسم : والله لاضحي به خدا قسم هرچيزگرانبهايي را در راه تو قرباني مي کنم  يا ضرب المثل يا شبه ضرب المثل باشد

مثل : بالرفاء والبنين يعني تعيشان بالرفاء والبنين

 

حروفي که احتياج به متعلق ندارند

1- حرف جر زائد مثل : ما جاء من احد

2- حروف جر شبه زائد : رَبُ لولا لعلٌ

3- کاف تشبيه

 

شباهت حرف جر و ظرف

تعلق داشتن به فعل يا شبه فعل

 

 

اضافه

اضافه يعني نسبت دادن يک اسم به اسم ديگر مثل غلامُ زيدٍ

انواع اضافه :1. اضافه معنويه 2. اضافه لفظيه

 

حکم مضاف : «ال» و تنوين و نون جمع و نون مثني و نون ملحقات به جمع و ملحقات مثني نمي پذيرد

اعراب مضاف : با توجه به نقش آن در جمله مي باشد

اعراب مضاف اليه: در همه حالتها مجرور است

 

1- اضافه معنويه : نسبت يک اسم به اسم ديگر به شرط تقدير معناي حرف جرّ مثل غلامُ زيدٍ يعني غلامُ لزيدٍ

 

2- اضافه لفظيه : اضافه صفت(اسم فاعل، اسم مفعول و..) به معمول خود مثل سارق  البيت

 

فرق اضافه معنويه و اضافه لفظيه

1.اضافه معنوي کسب تعريف و تخصيص مي کند ولي اضافه لفظي کسب تخفيف مي کند

2. اضافه معنوي : حروف جرّ «مِن،في،لام»در تقدير است برخلاف اضافه لفظي

 

اضافه معنويه از نظر کسب تعريف و تخصيص :

نکره+معرفه                   افاده تعريف:بيت الجارِ

نکره +نکره                    افاده تخصيص بيت جارٍ

به اضافه معنويه اضافه محصنه مي گويند زيرا خالي از نيت انفصال است يعني به بيت جارٍ نمي توانيم بگوييم بيتٌ جارٌ

به اضافه لفظي غير محصنه هم مي گويند. زيرا به تقدير انفصال است هذا ضاربٌ زيدٍٍ مي توان گفت هذا ضاربٌ زيداً هر چند که معناي هر دو جمله يکي است  

 

 

انواع حروف جر در تقدير

1.     منِ: وقتي مضاف اليه بيانگر جنس مضاف باشد مثل خاتم الذّهبٍ:خاتم من ذهبٍ

2.     في: وقتي که مضاف اليه ظرف مضاف باشد مثل صلاة العصر: صلاة في العصر

3.     لِ:مضاف اليه مالک مضاف باشدمثل کتابُ اخيک.يعني کتاب لأخيک

 

 

اسمهاي دائم الاضافه: اسمهاي هستند که هرگز از اضافه جدا نمي شوند زيرا به تنهايي معنايشان ناقص است اين اسمها عبارتند از:

کلّ ، بعض،مثل،شبه، غير، سيوي، کل(هر دو)،کلتا(هر دو)نحو(مثل)قُباله(در قبال)،حذاءَ و أزاء و تجاه و تلقاء (در برابر، در إزاي)سجان(پاک و منزه دانستن)معاذ(پناه بردن),مع(با)،سائر(بقيه)، لعمر(قسم به جان...)، ذو و ذات و أولو(جمع ذو)، اولات(جمع ذات)(داراي، صاحب)، بين، لدي(نزد)،لدن(نزد)عند(نزد)وحد(به تنهايي)،وسط، اول، عل(بالا)،جهات ششگانه(فوق،تحت،امام،خلف، وراء، يمين، سيار )، دون(در برابر)، قبل ، بعد، أي(کدام، هرکدام)، حسب(کافي است، بس است)،جميع(همه). هر اسمي بعد از اين اسمهاي دائم الاضافه واقع شود مجرور خواهد بود

 

جايز بودن حذف مضاف اليه

(جايز بودن اضافه تقديري)

کلّ، بعض، جميع، مع، اُي.مثل:

کلّ حي يعني کلّ انسانٍ حي

 

 

اعراب جهات ششگانه و هر اسمي که مثل آنها باشد مثل دون،قبل،بعد

1. جايز است با تنوين به کار رود(چون حکم نکره معرب را دارد)

کنت قبلاً مجتهداً

2. مبني بر ضم

مات الوزير من قبلُ

3. معرب ولي بدون تنوين مثل.وقتي که مضاف اليه آنها ذکر شود

مات الوزير من قبلِ

 

حکم«حسب»و «غير»چيست

 

حسب در هنگام قطع از اضافه:  مبني بر ضم

غير، چون در هنگام قطع از اضافه بعد از ليس و لا مي آيد: بهتر است مبني بر ضم باشد

البته به ندرت تنوين نصب يا رفع مي پذيرد

 

اسمهاي مبهم مثل: مثل،غير، سوي و شبه

افاده ي تعريف نمي کنند

صفت براي نکره هستند

 

 

کلمه

معنا

شرايط اضافه

ذو

صاحب

اسم جنس ظاهر که صفت نباشد خواه نکره باشد يا معرفه

 

نکته: کلمه ذات نيز مثل ذو مي باشد

حکم لَدُن:مجرور به اضافه مي باشد بجز غدوة که آنرا بنا بر تميز بودن منصوب گرفته اند و اسم پس از آن هم بنابر تبعيت از غدوة منصوب و هم بنابر محل مجرور مي باشد مثل لدن عدوةً و عشيةً يا عشيةٍ

 

 

 

2.اسمهاي مضاف به جمله :

 

اگر ظروف + جمله خبريه شوند : جمله تاويل به مصدر رفته و مضاف اليه مي باشد

جمله خبريه تاويل به مصدر مي شود زيرا اضافه مفرد به مفرد و در حکم آن مي باشد

 

حکم ظروف غير متصرف

تأويل به ظروف متصرف

مثل 1. حيث به مکان

2. اذ به حين

 

 

 

حکم اضافه شدن

حيث

هم به جمله فعليه و هم اسميه غالباً فعليه

اذ

هم به جمله فعليه و هم اسميه غالباً به ماضي و گاهي مضارع

لما

اختصاص به جمله فعليه ولي فقط با ماضي

اذا

اختصاص به جمله فعليه ولي معناي مستقبل دارد هر چند با فعل ماضي بيايد

 

ظروفي که به معناي ماضي است مثل : اذ  و ظروفي که به معناي مستقبل هستند مثل اذا محسوب
 مي شوند 

اضافه مذ و منذ

گاهي به جمله مثل : ما رايته مذ رَحَلَ

گاهي به مفرد مثل : ما رايتهُ مذيومين.

ظروف زماني مبهم متصرف مي توانند به جمله اضافه شوند  : مثل

اقدَمَت حينَ الحبيشُ منهزم . يعني جئت يوم مجي ء زيدٍ

حکم ظروف زمان محدود ( مثل اسبوع ، شهر ، عام ) به جمله

1- برخي مي گويند محال است اضافه شود

2- برخي مي گويند جايز است چون در سماع آمده است .

 

نکته :

 ظروفي که به جمله اضافه مي شوند بنا بر اصل معرب بودنشان معرب هستند و بنا بر مضاف به جمله (مبني) مبني نيز هستند . در صورت مبني بودن مبني بر فتح هستند تا بين حرکت اعرابي و حرکت بنايي تناسب بر قرار شود .

علت مبني يا معرب بودن ظروف مضاف اليه به جمله :

1- نگاه کردن به کل جمله که آنرا بطور مطلق مبني مي گيرند .

2- نگاه کردن به فعل جمله ( چه در اول جمله فعل بيايد چه در وسط جمله ) فعل اگر مبني بود ظرف مبني و اگر معرب بود ظرف معرب گرفته مي شود .

 

منظور از ظرف زمان

هم مفعول فيه هم در ظرفهايي که بنابر ظرف بودن منصوبند و هم در اسم زمانهاي ديگر

مثل : هذا يومُ ينفَعَ الصادِقين

 

 

شرط جمله اي که ظرف به آن اضافه مي شود : نداشتن ضميري که به ظرف برگردد .

 

نکته :

1- اگر بعد از ظرف نفي بيايد در اينجا ظرف مضاف به جمله به همان حکم و اعراب خود باقي مي ماند .

2- اگر بعد از ظرف لاي نفي جنس بيايد اسم بعد از لا : الف ) اسم لاي نفي جنس و مبني بر فتح    ب) القاي لا يا عمل شبيه به ليس و مرفوع  ج ) مجرور شود به خاطر اينکه لاي معترضه بين مضاف و مضاف اليه آمده است .

 

 

3- اضافه لفظيه :

هر گاه مضاف صفت باشد( مشتق ) و مضاف اليه معمول آن صفت باشد اضافه لفظي است .  عبارتنداز

1- اسم فاعل به مفعول خود : جاءَ سارِقُ البيت ( صيغه هاي مبالغه هم همينطور است )

2- اسم مفعول به نايب فاعل باسد : هذامسروقُ البَيت

3- صفت مشبه به فاعل باشد : انتَ کريمُ الاصل

 

نکته :

1- دواسم هم معنا نمي تواند اضافه شود ولي جمله اي مثل صلاةٍُالاولي را اگر بتوانيم : صلوة الساعةّ الاولي تأويل مي کنيم اضافه مي شود

2- اگر اسم اول عام و اسم دوم خاص باشد اضافه بيانيه است مثل : مدينةُ مصرَ

3- اضافه صفت به موصوف زياد رخ مي دهد نظير اضافه چيزي به جنس خود است مثل : کِرامُ الناس.

 

شرط حذف مضاف اليه : عطف اسمي به مضاف که مضاف اليه مشابه داشته باشد البته اگر مضاف اليه دوم حذف شود و به جاي آن ضمير بيايد بهتر است

شرط اسم فاعل و اسم مفعول در اضافه لفظيه : بايد به معناي حال يا آينده باشد در غير اينصورت اضافه غير لفظيه ميشود  .

 

  نکته :

"ال" برسر مضاف محال است وارد شود مگر در اضافه لفظيه به شرط :

 

1- مضاف اليه داراي "ال" باشد

 

2- اسمي که مضاف اليه به آن اضافه شده داراي ال باشد ( انتَ المُکَرمُ غلامُ الأمير )

 

3- مضاف به شکل مثني يا جمع مذکر سالم باشد .

 

 

 

مبادي العربيه ج 4 بخش نحو

با تشکر از خانم فاطمه ملک دانشجوی دوره ارشد، که این مطالب را ارسال نمودند.

ضيمر شأن

ضيمر شأن


ضمير شأن ضمير غايبي است كه كنايه از شأن (يعني از امري كه قصد سخن گفتن از آن است) مي آيد و هدف از آوردن ضمير شأن تعظيم و بزرگداشت امر مورد گفتگو است گويي متكلم ابتداءً آن امر را به صورت مبهم و با ضمير بيان مي كند تا شنونده را به اهميت آن آگاه كند سپس به وسيله جمله مابعد ، ابهام ضمير را برطرف نموده و آن ضمير را تفسير مي كند . ضمير شأن به صورت منفصل و متصل مي آيد و عامل در آن يا ابتدائيت است و  با يكي از نواسخ ابتدائيت و با ضمائر ديگر فرقهايي دارد :
الف : ضمير شأن به مابعد خود بر مي گردد در حالي كه ضمائر غائب ديگر به ماقبل خود عود مي كنند .
ب : ضمير شأن دائماٌ ملازم با افراد است و تثنيه و جمع بسته نمي شود .
ت : ضمير شأن هميشه به صيغه غايب است .
ث : خبر ضمير شأن جمله است و هرگز بر ضمير شأن مقدم نمي شود و عود نمودن ضمير از جمله خبر به ضمير شأن لازم نيست .
ج : مفسر ضمير شأن كه جمله مابعد آن است محلي از اعراب دارد به خلاف ساير جملات مفسره كه محلي از اعراب ندارد .

انواع موصولات اسمی و معانی آنها

New Page 1

انواع موصولات اسمی و معانی آنها

 

 

موصولات اسمی خاص

موصولات اسمی خاص

صیغه

مفرد

مثنی

جمع

در حالت رفع

مذكّر

الَّذِي

اللَّذانِ

الَّذِینَ

مؤنّث

الَّتِي

اللَّتانِ

اللَّواتِي ـ اللّاتي ـ اللّائي

در حالت نصب و جرّ

مذكّر

الَّذِي

اللَّذَیْنِ

الَّذِینَ

مؤنّث

الَّتِي

اللَّتَیْنِ

اللَّواتِي ـ اللّاتي ـ اللّائي

 

 

 

موصولات اسمی مشترک

موصول

معنای فارسی

كاربرد

مَنْ

كسی كه

برای عاقل

مَا

آنچه

برای غیر عاقل

أيّ

هر كدام

برای عاقل و غیر عاقل

همزه ی وصل و قطع

همزه ی وصل و قطع

همزه بر دو نوع است: 

الف)وصل: همزه ای است که اگر در ابتدای جمله قرار گیرد ، خوانده می شود ولی اگر کلمه ای پیش از آن بیاید ، خوانده  نمی شود ؛ و علامت آن «ﭐ» صاد کوچکی است که بر روی آن قرار می گیرد ،مانند: «مِنَﭐلْکتاب»

ب) قطع: همزه ای است که هرگاه در ابتدا یا وسط جمله قرار گیرد ، خوانده می شود و علامت آن «ء» است، مانند: «مِنْ إحسان» .

 همزه ی کلمات زیر قطع ودر بقیه ی موارد وصل است:

1- باب إفعال ( ماضی –مضارع – أمر و مصدر )← ( أَکرمَ – أُکرمُ- أَکرِمْ – إکرام)

 ۲- همزه ی جمع مکسّر ، مانند: « أشجار –أفاضل»

3- فعل مضارع (متکلم وحده ) مانند: «أکتبُ – أجلسُ»

4- صفت بر وزن « أفعل » مانند: «أکبر – أعظم»

5- همزه جزء اصلی کلمه باشد مانند: «أَخذَ – إبراهیم»

مهموز

مهموز: فعلي است  كه در حروف اصلی آن ‹‹همزه›› وجود داشته باشد. مانند:‹‹أمرَ- سألَ -قرأَ››

فعل مهموز تقريبا مانند فعل سالم صرف مي شود جز در مواردي كه دو همزه در كنار هم قرار گيرند  كه در اين صورت از سه حالت خارج نيست:

الف- اگر اولي مفتوح  باشد دومي به الف قلب مي شود مانند:‹‹أَأكُلُ= آكُلُ››

ب- - اگر اولي ضمّه داشته  باشد دومي به‹‹و›› قلب مي شودمانند: ‹‹أُأتِيَ= أُوتِيَ››

ج-- اگر اولي كسره داشته  باشد دومي به‹‹ي›› قلب مي شودمانند: ‹‹إِءمان = إِيمان››

مضاعف

مضاعف : فعلي است  كه در اولين صيغه ي ماضي مجرد داراي دو حرف از يك جنس باشد. مانند:‹‹مدَّ››

 

ادغام فعلهاي مضاعف  به شرح زير مي باشد:

1 فعل ماضي:از صيغه ي 1تا5 ادغام ودر بقيه صيغه ها فك ادغام

2- فعل مضارع:در 12 صيغه ادغام ؛ ولي در صيغه هاي6و12 ( جمع مؤنث) فك ادغام

3- فعل أمر:در  صيغه ي اول هر دو وجه ادغام وفك آن جايز است و در  جمع مؤنث فك ادغام   در بقيه صيغه ها   ادغام مي شود.

 در صيغ مفرد مضارع مجزوم و امر هر دو وجه ادغام وفك آن جايز است  مانند:

‹‹لَم يَسُرَّ يا لَم يَسُرُر - مُدَّ يا أُمدُد››

ترکیب سوره حمد

New Page 2

ترکیب سوره حمد

«بسم الله الرحمن الرحیم»

بسم

جار ومجرور – متعلق به ابدأ  یا ابتدائی

الله

مضاف الیه و مجرور به کسره برای کلمه اسم

الرحمن

صفت اول برای الله و مجرور به کسره

الرحیم

صفت دوم برای الله و مجرور به کسره

الحمدالله رب العالمین

الحمد

اسم معرفه به «ال» مبتدا و مرفوع

لله

جار و مجرور، خبر و محلا مرفوع

رب

صفت اول برای الله مجرور به کسره ظاهره و مضاف به کلمه العالمین

العالمین

مضاف الیه و مجرور به "یاء" اعراب فرعی

الرحمن الرحیم

الرحمن

صفت دوم برای الله و مجرور به کسره

الرحیم

صفت سوم  برای الله و مجرور به کسره

مالک یوم الدین

مالک

صفت چهارم برای الله و مجرور به کسره

یوم

مضاف الیه و مجرور

الدین

مضاف الیه برای "یوم" و مجرور به کسره

ایاک نعبد و ایاک نستعین

ایاک

ضمیر منفصل نصبی ، مفعول به مقدم و محلا منصوب

نعبد

فعل مضارع ، متکلم مع الغیر، مرفوع و فاعل آن ضمیر مستتر نحن

و

حرف عطف، مبنی بر فتح ، غیر عامل

ایاک

ضمیر  منفصل نصبی ، مفعول به مقدم برای فعل نستعین و درجایگاه نصب

نستعین

فعل مضارع ، متکلم مع الغیر ، مرفوع، فاعل آن ضمیر مستتر نحن

اهدنا الصراط المستقیم

اهد

فعل امر، مفرد مذکر مخاطب، و فاعل آن ضمیر مستتر انت به استتار وجوبی

نا

ضمیر متصل نصبی، مفعول به اول و درجایگاه نصب

الصراط

مفعول به دوم و موصوف ، منصوب به فتحه ظاهر

المستقیم

صفت برای «الصراط »و منصوب به فتحه

صراط الذین انعمت علیهم غیر المغضوب علیهم و الضالین

صراط

بدل کل از کل از الصراط و منصوب به اعراب تبعی

الذین

اسم موصول، مبنی بر فتح، مضاف الیه و محلا مجرور

انعمت

فعل ماضی، مفرد مذکر مخاطب ، مبنی بر سکون و فاعل آن تاء ضمیر متصل مرفوعی ، مبنی بر فتح و محلا مرفوع

علیهم

جارو مجرور و متعلق به انعمت

غیر

صفت الذین و مجرور به کسره

المغضوب

اسم، معرفه به ال موصول، مضاف الیه و مجرور  به کسره

علی

حرف جر و مبنی برسکون

هم

ضمیر متصل جری و محلا مجرور

علیهم

جارومجرور متعلق به المغضوب

و

حرف عطف، مبنی بر فتح، و غیر عامل

لا

حرف نفی مبنی بر سکون، لا زائده و برای تأکید آمده است

الضالین

معطوف، مجرور به اعراب نیابی یاء

 

تجزيه سوره حمد

New Page 2

تجزيه سوره حمد

بسم الله الرحمن الرحيم

اسم

أصل آن سمو بوده است، حرف عله که حرف سوم است حذف شده وبه جای آن همزه وصل آمده. و مصغرآن سمىّ. و أصل آن أسماو و أسامو و سموي است.

اللّه

اسم علم مخصوص خداوند- أصل آن الإلاه، همزه حرکتش را به لام تعریف داده، سپس ساکن شده است و حذف شده ألف أولى برای التقاء الساكنين و أدغام شده لام درلام دوم. و حذف شده ألفی که بعد از لام دوم است برای كثرة استعمال. پس إله مصدر است ازأله يأله هنگامی که مورد عبادت قرار بگیرد، و مصدر در موضع مفعول است یعنی معبود.

الرحمن

اسم –مشتق-  صفة مشتقة از صيغه مبالغة است، وزن آن فعلان از فعل رحم يرحم باب فرح است- منصرف

الرحيم

اسم – مشتق- صفة مشتقة از صيغه مبالغة است، یا صفة مشبهة به اسم فاعل وزن آن فعيل من فعل رحم يرحم است- منصرف

الحمد

اسم- جامد مصدري- مصدر سماعي برای فعل حمد يحمد از باب نصر وزن آن فعل به فتح سپس سكون است-

ربّ

اسم- جامد مصدري-مصدر يرب باب نصراست، سپس صفة استعمال شده مثل عدل و خصم، وزن آن فعل به فتح سپس سكون است.

العالمين

اسم-  جمع عالم، و اسم جمع است، و مشتق است یا از کلمه علم به كسر حرف دوم یا از علامة، وزن آن فاعل به فتح حرف دوم . منصرف

مالك

اسم- مشتق- اسم فاعل از ملك يملك به معناى صفة مشبهة دوام ملكية،از باب ضرب وزن آن فاعل وجمعش ملّاك و مالكون است. منصرف

يوم

اسم است- جامد-  به معناى وقت که شروع می شود از طلوع خورشید تاغروب . و يوم در اینجا به معناى روز قيامة است. و جمعش أيّام، و جمع الجمع آن أياويم است.

الدين

اسم- جامد مصدري-مصدر دان يدين باب ضرب است که به معناى جزى و أطاع یا خضع است، وزن آن فعل به كسرحرف اول و سکون حرف دوم. دين معنایش جزاء أو طاعة است، و بعضی مواقع به معناى ملّة یا عادة نیز می آید.

 

إيّاك

ضمير بارز منفصل است که مبني بر فتح است و(كاف) حرف خطاب است

نعبد

فعل مضارع متكلم مع الغير

نستعين

فعل-أصل آن نستعون ازعون بوده است، به كسر واو، پس سقیل بوده كسرة بر واو که به عين داده شده و واو ساكن شده سپس تبدیل شده واو به ياء برای ساكن شدن یاءو مکسورشدن ما قبل یاء. فعل مضارع متكلم مع الغير

اهد

فعل امر مفرد مخاطب

نا

ضمير متصل- متكلم  مع الغير

مستقيم

اسم- مشتق- اسم فاعل از استقام، بر وزن مضارع تبدیل شده حرف مضارعة به ميم مضمومة و مكسورشده ما قبل آخرآن . وأصل آن مستقوم- به كسر واوبوده- به خاطر اینکه فعلش قام يقوم بوده است، سپس بر وزن نستعين آمده.

الذين

اسم- اسم موصول، مبني برفتح

أنعمت

فعل ماضی – متكلم وحده

غير)

اسم مفرد مذكّر،که در بعضی مواقع نعت است و در بعضی مواقع أداة استثناء است .

مغضوب

اسم- مشتق- اسم مفعول غضب ازباب فرح، بر وزن مفعول- منصرف

ضالّين

اسم- مشتق- جمع ضال و اسم فاعل ازضلّ يضلّ باب ضرب و بر وزن فاعل، و إدغام شده حرف دوم كلمة در حدف سوم زیرا هر دو ذاتا حرف هستند

عليهم

على) حرف جر و (هم) ضمير متصل مبني بر كسر

 

انواع ضمایر 2

 

نمونه‌هایی از کاربرد ضمایر متّصل مرفوع، منصوب و مجرور

ضمایر متّصل مرفوع در فعل ماضی

صیغه

مفرد

مثنی

جمع

غائب

مذکّر

ـ

ذَهَبا

ذَهَبُوا

مؤنّث

ـ

ذَهَبَتا

ذَهَبْنَ

مخاطب

مذکّر

ذَهَبْتَ

ذَهَبْتُما

ذَهَبْتُم

مؤنّث

ذَهَبْتِ

ذَهَبْتُما

ذَهَبْتُنَّ

متکلّم

وحده

ذَهَبْتُ

مع الغیر

ذَهَبْنَا

ضمایر متّصل منصوب (همراه با فعل)

صیغه

مفرد

مثنی

جمع

غائب

مذکر

أخْبَرَهُ

أخبَرَهُما

أخبَرَهُم

مؤنث

أخْبَرَها

أخبَرَهُما

أخبَرَهُنَّ

مخاطب

مذکر

أخْبَرَكَ

أخبَرَکُما

أخبَرَکُم

مؤنث

أخبَرَكِ

أخبَرَکُما

أخبَرَکُنَّ

متکلّم

وحده

أخبَرَنِي

مع الغیر

أخْبَرَنا

ضمایر متّصل مجرور (همراه با اسم)

صیغه

مفرد

مثنی

جمع

غائب

مذکر

کِتابُهُ

کتابُهُما

کتابُهُم

مؤنث

کتابُها

کتابُهُما

کتابُهُنَّ

مخاطب

مذکر

کتابُكَ

کتابُکُما

کتابُکُم

مؤنث

کتابُكِ

کتابُکُما

کتابُکُنَّ

متکلّم

وحده

کتابي

مع الغیر

کتابُنا

         

 

 

 

 

 




 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

انواع ضمایر

متّصل

 

مرفوع

 

بارز

مستتر

واجب الاستتار

جایز الاستتار

منصوب

مجرور

منفصل

مرفوع

منصوب

 

ضمایر مستتر

نوع ضمیر

نوع فعل

صیغه

فعل

ضمیر

جایز الاستتار

ماضی

1

کَتَبَ

هُوَ

4

کَتَبَتْ

هِيَ

مضارع

1

یَکْتُبُ

هُوَ

4

تَکْتُبُ

هِيَ

واجب الاستتار

مضارع

7

تَکْتُبُ

أنتَ

13

أَکْتُبُ

أنا

14

نَکْتُبُ

نَحْنُ

امر

1

اُکْتُبْ

أنتَ

 

انواع ضمایر1

ضمایر منفصل مرفوع

صیغه

مفرد

مثنی

جمع

غائب

مذکر

هُوَ

هُما

هُمْ

مؤنث

هِيَ

هُما

هُنَّ

مخاطب

مذکر

أَنتَ

أَنتُما

أَنتُم

مؤنث

أَنتِ

أَنتُما

أَنْتُنَّ

متکلّم

وحده

أنا

مع الغیر

نَحْنُ

 

ضمایر منفصل منصوب

صیغه

مفرد

مثنی

جمع

غائب

مذکر

إیّاهُ

إیّاهُما

إیّاهُم

مؤنث

إیّاها

إیّاهُما

إیّاهُنَّ

مخاطب

مذکر

إیّاكَ

إیّاکُما

إیّاکُم

مؤنث

إیّاكِ

إیّاکُما

إیّاکُنَّ

متکلّم

وحده

إیّايَ

مع الغیر

إیّانا

 

ضمایر متصل مرفوع

 

مشترک بین ماضی و مضارع

مختصّ ماضی

مختصّ مضارع

فعل

ضمیر

فعل

ضمیر

فعل

ضمیر

ذَهَبا، یَذهَبانِ

ا

ذَهَبتَ

تَ

تَذْهَبینَ

ي

ذَهَبوا، یَذهَبونَ

و

ذَهَبْتُما

تُما

 

 

ذَهَبنَ، یَذهَبنَ

ن

ذَهَبْتُم

تُم

 

 

 

 

ذَهَبتِ

تِ

 

 

 

 

ذَهَبتُنَّ

تُنَّ

 

 

 

 

ذَهَبتُ

تُ

 

 

 

 

ذَهَبنا

نا

 

 

           

 

 

 

جدولهای زیر ضمایر متصل فاعلی و مفعولی و نمونه‌هایی از کاربرد آنها را نشان می‌دهد.

 

جدول صرف ضمایر متّصل فاعلی و مفعولی

صیغه

ضمایر متّصل مرفوع در فعل ماضی

ضمایر متّصل مفعولی

(ضمایر متّصل منصوب و مجرور)

ضمایر متّصل مرفوع در فعل مضارع

1

هو (مستتر)

هُ

هو (مستتر)

2

ا

هُما

ا

3

و

هُم

و

4

هِيَ (مستتر)

ها

هِيَ (مستتر)

5

ا

هُما

ا

6

نَ

هُنَّ

نَ

7

تَ

كَ

أنتَ (مستتر)

8

تُما

کُما

ا

9

تُم

کُم

و

10

تِ

كِ

ي

11

تُما

کُما

ا

12

تُنَّ

کُنَّ

نَ

13

تُ

ي

أنا (مستتر)

14

نا

نا

نَحْنُ (مستتر)

       

 

 

مفعول مطلق

فصل منصوبات :

در شانزده مورد اسم منصوب می شود :

مفعول : ( مطلق ، به ، لاجله ، فیه ، معه ) .

مستثنی ، حال ، تمیز ، خبر ( کان ، کاد ، ما ، لا ، لات ، إن)، اسم إنّ ، اسم ( لا  نفی جنس) .

در این مبحث به توضیح و تعریف :

1-    مفعول مطلق

2-    عامل مفعول مطلق

3-    جانشین مفعول مطلق مؤکّد

4-    جانشین مفعول مطلق مبیّن

5-    موارد حذف فعل ( ناصب) مفعول مطلق خواهیم پرداخت .

 

مفعول مطلق ، مصدری است منصوب همجنس یا هم معنی با فعل خود که مسند واقع شده ، و آن برای تاء کید فعل  است ، یا نوع و عدد فعل را مشخص می سازد، بنابراین مفعل مطلق بر سه قسم است :

قسمت اول : مفعول مطلق :

** انواع مفعول مطلق :

1-    تأکیدی : زمانیکه سخن و گفتار ما برای شنونده قابل فهم و سقیل و به آسانی آن را نپذیرد از مفعول مطلق تاءکیدی استفاده می نمائیم مثل : " قَتَلَ الحارِسُ اللصّ قتلاً " و یا "ضربتُ علیّاً " که در مثال دوم در زمانی که شنونده در درستی این خبر تردید کند پس گوینده برای تاءکید بر خبر خود می گوید : " ضربـتُ علیّاً ضرباً " یعنی واقعاً علی را زدم

واژه " ضرباً " در آخر این جمله برای تاءکید

بر این امر که عمل زدن بر روی علی صورت گرفته است .

2-    نوعی : مفعول مطلق نوعی ، برای بیان نوع و چگونگی فعل خود به کار می رود . و منظور       و هدف ما بیان نوع آن عملی است که انجام شده است . مثل :" نظرتُ فی الکتابِ نظرةَ المحقّق " یا " واصبر صبراً جمیلاً " یا " رکضتُ رکضاً سریعاً " یعنی " به سرعت دویدم . که در اینجا نوع دویدن را مشخص می کند .

3- عددی : مفعول مطلق عددی برای بیان تعداد دفعات وقوع یک فعل بکار می رود ؛ مانند : دقَّتِ السَّاعة دَقَّتینِ "یا " اکرمتُ ریدا اکرامتینِ"

زید را دو بار گرامی داشتم .

 

نکته : الف – مصدر مؤکد مثنی و جمع نمی شود، چون بر حقیقت دلالت می کند ، ودر کم و زیاد مشترک است . مصدر مبین نوع و عدد ، مثنی و جمع

می شود ، چون نوع و عدد، مناسب تثنیه و جمع است ، مانند : " عالجتَ المریضَ علاجینِ" یا " ثلاثة علاجاتٍ " .      

 

** عامل مفعول مطلق :

1- اولین مورد فعل است .

 در فعل ماضی و مضارع و امر به شرطی که مفعول مطلق مر بوط به ان فعل باشد ، می تواند مفعول را منصوب نماید . مثل :" فرحت فرحا " در اینجا فعل " فرحت " باعث نصب " فرحاً " شده است .

·        نکته : فعل هایی می توانند عامل نصب مفعول مطلق شوند که شرایط زیر را دارا باشند .

·        الف : تام باشند......" افعال ناقصه نمی توانند مفعول مطلق را منصوب کنند ؛در مثال " تعجبت من کونک تلمیذا کونا شدیدا " کونا کثیرا " یعنی " کونا " نمی تواند در مقام مفعول مطلق " کان " به کار برود .

·        ب: متصرف باشند؛ افعال جامد نمی توانند مفعول مطلق داشته باشند. " ما افعل " ، " افعل به " نمی توان گفت : " ما اکرم زیدا کرم کثیرا " چون تنها صیغه ماضی ان به کار می رود و صیغه مضارع و امر ندارد.

2- دومین مورد وصف است .

 مثل : مشتقات وصفی " اسم فاعل ، اسم مفعول ، صفت مشبه ، صیغه مبالغه ، و اسم تفضیل .

نکته : همه مشتقات وصفی نمی توانند عامل نصب مفعول مطلق باشند ،

بلکه تنها مشتقات وصفی می توانند مفعول مطلق را منصوب کنند که دلالت بر حدوث داشته باشند ، نه دلالت بر ثبوت، به همین دلیل صفت مشبه و اسم تفضیل نمی توانند عامل نصب مفعول مطلق قرار بگیرد در مثال " علی کریمُ کرما کثیراً" چون " کریمٌ" صفت مشبه است و بر ثبوت دلالت می کند ، نه بر حدوث نمی تواند عامل نصب مفعول مطلق قرار گیرد .

3- و سومین مورد مصدر است.

مصدر به شرطی که افعال تام و متصرف باشد ، می تواند عامل نصب مفعول مطلق باشد. مثل " فمن تبعک فان جهنم جزاءُ کم جزاءٌ موفوراً"

در این مثال جزاءً مفعول مطلق نوعی است و نمع " جزاء" را بیان می کند و عامل نصب ان " جزاءُ کم " می باشد .

** جانشین مفعول مطلق مؤکّد

1- مرادف ان"  مصدری که به معنای مصدر فعل جمله و مترادف ان باشد .  مانند:"  قمتُ وُقوفاً "

الف: انچه در ماده با ان مشترک است ، مانند اسم مصدرش: " اغتسلتُ غسلاًً "

2- مصدر فعلی دیگر : مانند : " تبتل الیه تبتیلا " فعل " تبتل " از باب تفعل و مصدر ان " تبتل" است و در صورتی که " تبتیل" از باب تفعیل در اخر جمله امده است و مفعول مطلق تاکیدی برای فعل " تبتل" محسوب می شود.

**جانشین مفعول مطلق مبین

1- کل و بعض ، مضاف به مصدر :"  جدَّ الطالبُ کلُّ الجدَّ " یا " احرص کلَّ الحرصِ فی طلب العمِ "

2- عدد و الت برای فعل : جلدَ المجرمُ خمسینَ جلدةَ " یا " ضربتهُ وطاً"

3- ضمیر : " علمتکَ تعلیماً لا أ علَّمهُ احداً "

4- صفت : "خاطبتهُ احسنَ خطابٍ "

5- نوع  هیئت : " عا ش عیشهً راضیهً"

6- اشاره :" قال ذالک القول "

7-  ما و ایّ استفهام و شرط :" ایَّ سیرٍ سرتَ" .

نکته : گاهی صفت مفعول مطلق را جانشین موصوف کنند و خود مفعول مطلق را که موصوف است ، حذف نمایند : " ضربته شدیداً "  = ضربتهُ

ضرباً شدیداً " .

 

*** موارد حذف فعل  " ناصب " مفعول مطلق

گاهی ممکن است فعل حذف شود ، و مفعول مطلق جانشین ان گردد . واین در پنج مورد ، واجب است .

1- هر گاه مصدر بدل از فعل باشد ، مانند " قیاما لا قعوداً " یعنی " قم لا تقعد " . حذف فعل در طلب : امر ، نهی ، دعا ، استفهام ، و توبیخ ، تعجب ، " قیاسی است ، مانند " ضرباً الجانی " ، " سقیا سعداً رعیاً " .

اما در خبر ، استعمال ان کم است . مثلا هنگام یاد اوری نعمت : حمدا و شک ا لا کفرا " و هنگام یاد سختی : " صبرا لا جزعاً " و شکفتی : عجباً " برای فرمانبرداری : " سمعاً" ، " طاعه " برای اظهار رضایت : " افعل ذالک کرامة و مسرةًً " ، هنگام اظهار خشم  : لا افعل ذالک لا کبداً ولا هماً" .

نکته : " سبحان " و " لبیک = بلی ترا اجابت میکنم " مفعول مطلق اند و همیشه عامل انها محذوف است .

2- چون برای شرح و تفضیل نتیجه جمله قبل از خود اورده شود ، مانند " الناس یجاهدون للموت اما خلاصاً اما هلاکاً .

3-در صورت تکرار یا حصر یا عطف مصدری که به اسم ذات اسناد داده می شود ، مانند " الغلام بکاءً  " ، " ما انت الا سیراً" ، " المریض لا اکلاً و لا شرباً"

"" در مثالهای با لا بکاءً = تکرار      الا سیراً = محصور

و اکلا و شرباً = عطف   می باشند .

4- هرگاه مصدر مؤکد خودش باشد ، مانند : " له علی الف عرفاً " یعنی . " اعتراف له اعترافاً " یال " له المیراث شرعاً " ، " یعنی : " شرعاً " .

5- چون مصدر برای رفع احتمال مجازاز انچه در جمله قبل از خود است ، به کار رود ، مانند : " انت اخی حقاً " یعنی : اُحقُ حقاً " .

نکته - : عرب زبانان در تعارفات گویند : " اهلا و سهلا " که در اصل چنین بوده است ک " قدمتُ قدوماً اهلا و وطئتُ موطئاً سهلاً ، پس " اهلا و سهلا " جانشین مفعول مطلق است

 

با تشکر از خانم فرحناز محو علی همتی دانشجوی دوره ارشد، که این مطالب را ارسال نمودند.

وجوه افتراق  ميان اسم فاعل و صفت مشبهه

New Page 1

وجوه افتراق  ميان اسم فاعل و صفت مشبهه

 

1 -  اسم فاعل  از هر دو قسم لازم و متعدي ساخته مي شود به خلاف  صفت  مشبهه  كه فقط از فعل  لازم گرفته  مي شود.

ذاهبٌ (اسم فاعل لازم)               ضاربٌ  ( اسم فاعل متعدي)

2 – اسم فاعل براي جميع  ازمنه ثلاثه (ماضي،  حال و مستقبل ) به كار ميرود و به خلاف صفت مشبهه كه فقط براي زمان ماضي متصل به حال به كار مي رود.

3 – اسم فاعل در حركات و سكنات وتعداد حروف موازن فعل مضارع است به خلاف صفت مشبهه كه غالبآ  هم وزن فعل  مضارع خود نيست وبه ندرت وبه قلت  مي توان موارد معدودي از قبيل  طاهر و شاحط را  سراغ داشت كه توازن در آنها برقرار است

ضارب و يضرب  هر دوكلمه داراي چهار حرف بوده  كه حرف دوم هر دوساكن و بقيه حروف آنها متحرك است .

4 – معمول منصوبي اسم فاعل بر خود اسم مقدم مي شود زيرا اسم فاعل در عمل قوي  مي باشد  اما معمول  منصوبي  صفت مشبهه  هيچگاه  بر خود صفت مشبهه مقدم نمي شود زيرا صفت مشبهه خود فرع اسم فاعل است واسم فاعل هم فرع فعل مضارع است .

5 – معمول اسم فاعل هم  مي تواند سببي باشد و هم اجبتي به خلاف معمول صفت مشبهه كه هميشه سببي است .

 – معمول  سببي  معمولي است كه متصل به ضمير  موصوفي  باشد و چون ما  بواسطه اين ضمير  براي بار دوم موصوف را در ذهن  خود مجسم مي سازيم  آن را معمول سببي  مي نامند.

-      معمول  اجنبي اسم ظاهري  است كه متصل به ضمير موصوفي نيست .

-      مانند سعيد ضارب     محمدا

6 – اسم  فاعل در عمل مطابق فعل خود مي باشد اما صفت  مشبهه بر خلاف فعلش  كه لازم است عمل نصبي انجام مي دهد.

 يعني  اسم فاعل اگر از فعل متعدي گرفته شده باشد مانند فعل متعدي هم فاعل مرفوع خواهد داشت و هم مفعول  منصوب

يضرب عل سعيدآ =  علي ضارب سعيدآ

فاعل ضارب ضمير مستتر هو است و اگر از فعل لازم گرفته  شده باشد  فقط  يك فاعل مرفوع خواهد داشت .

مانند    قام سعيد = سعيد قائم ابوه

ولي صفت مشبهه  با وجود آنكه از فعل لازم گرفته  مي شود و فعل لازم مفعول نمي گيرد بر خلاف فعل لازم كه عمل نصبي در مفعول نمي كند عمل نصبي مي كند .

حَسُن خُلق علي = علي حَسَن  خلقَه

 7 حذف اسم فاعل و ابقاء معمولش صحيح مي باشد  اما در صفت مشبهه چنين چيزي صحيح  نيست .

انا سعيدآ ضاربه ------- نصب سعيدا از باب  اشتغال  است و عمل نصب آن ضاربٌ محذوب است

8 – ما مي توانيم موصوف اسم فاعل  را حذف كرده و خود  اسم فاعل را به اسمي كه آن اسمي  ضمير موصوفي اضافه شده است اضافه كنيم اما در صفت مشبهه قبيح است

 9 – فصل ميان اسم فاعل و معمول  مرفوع يا منصوبش هيچ اشكالي  ندارد  چون اسم فاعل  در عمل قوي است اما در صفت مشبهه به خاطر ضعيف بودن صحيح نيست .

سعيد ضارب في الدار ابوه محمدا

10 – معمول  اسم فاعل مي تواند متبوع براي جميع  توابع خمسه واقع شود به خلاف  معمول صفت مشبهه  كه هيچ گاه متبوع براي نعت واقع نمي شود.

علت آن اين است كه معمول صفت مشبهه هميشه سببي است . يعني بايد به سبب يك ضمير مرتبط به موصوف شده باشد  و معمولي كه هيچ گاه نمي تواند دست ازسر اين ضمير موصوفي بكشد در واقع حكم خود ضمير را پيدا كند.

11 – مي توانيم براي معمول مجرور اسم  فاعل در نزد كساني كه وجود محرز را شرط نمي دانند تابع محلي بياوريم اما براي معمول مجرور صفت مشبهه نمي توانيم چنين كاري بكنيم .

سعيدا ضارب خالدو سعيدا

 وفرق مذكور مربوط به اسم فاعلهاي متعدي است زيرا اسم فاعل هيچگاه  به فاعل خود اضافه نمي شود كليه به مفعول به خود  اضافه مي شود و اسم فاعل لازم مفعول به ندارد كه به آن اضافه شود.

 

  با تشکر از آقای  حمید رضا رجایی خوزانی دانشجوی دوره ارشد، که این مطالب را ارسال نمودند.

اصول و قوانین اعلال

اصول و قوانین اعلال

 

اصل

حالت

نوع اعلال

1

عله ساکن و مابعدش ساکن

حذف

2

عله ساکن بین دو متحرک

تجانس

3

عله و ماقبلس هر دو متحکر و لااقل یکی مفتوح

تجانس

4

عله متحرک و ماقبلش ساکن

تقدیم حرکت

5

عله و ماقبلش هر دو متحرک و غیرمفتوح و عله در اثناء کلمه

تقدیم حرکت

6

عله و ماقبلش هر دو متحرک و غیرمفتوح و عله در آخر کلمه

تسکین

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

(اعلال به حذف)

اصل اول: عله ساکن و مابعد ساکن حذف می شود.

قوم f قُم                                                اَطاعَن f اَطعَن

 

قانون اول: واو از مثالی که مضارعش مکسورالعین باشد در مضارع و امر معلوم و مصدور مجرد بر وزن فعل حذف می شود و سپس در مصدر عین الفعل مکسور و لام الفعل مفتوح و (ه) به آخرش اضافه می شود.

یوعد ــــــــــــــــــــــ مضارع (یعد) امر (عِد) مصدر (عده)

 

اعلال به تجانس

اصل دوم: عله ساکن بین دو متحرک و متجانس با حرکت ماقبل می شود.

یُقَولُ f یُقالُ

مُیقِنُ f موقِنُ

مصاباح f مصابیح

 

اصل سوم: هرگاه عله و ماقبلش هر دو متحرک و لااقل یکی از آنها مفتوح باشد حرف عله متجانس با حرکت ماقبل می شود و اگر لازم باشد حذف می شود.

قَوَلَ f قالَ

رَمَیَ f رَمی

غَزَوَ f غزا

 

اعلال به تقدیم حرکت

اصل چهارم: عله متحرک ماقبل ساکن حرکتش را به ماقبل می دهد و اگر لازم باشد طبق اصل 1 و 2 حذف یا متجانس می شود.

یُقوَمُ f یُقَومُ f یُقامُ

یُقوِمُ f یُقِومُ f یُقیمُ

 

اصل پنجم: هرگاه عله و ماقبلش هر دو متحرک و غیر مفتوح و علّه در اثناء کلمه باشد حرکتش را به ماقبل می دهد و اگر لازم شود طبق اصل های 1 و 2 حذف یا متجانس می شود.

قُوِلَ f قِولَ f قیل

 

اعلال به تسکین

اصل ششم: هرگاه علّه و ماقبلش هردو متحرک و غیر مفتوح و عله در آخر کلمه باشد عله ساکن و اگر لازم شود طبق اصل های 1 و 2 حذف یا متجانس و یا طبق قانون 2 ضمه قبل از عله مکسور می شود.

یَدعُوُ f یدعُو

 

اعلال به قلب

قانون دوم: ضمه قبل از علّه در 6 مورد تبدیل به کسره می شود:

1) اسم مفعول اجوف یا یی

2) اسم مفعول ناقص

3) جمع بر وزن فعول

4) جمع اسماء جامد بر وزن افعُل

5) مصدر باب تفعّل

6) مصدر باب تفاعل

 

قانون سوم: واو لام الفعل به شرط اینکه بعد از فتحه و حرف چهارم به بعد قرار گیرد در ماضی، مضارع و امر به یاء قلب می شود.

ماضی: تعالوتَ f تعالیت

مضارع: یُدعون f یُدعَینَ

امر: تعالَون f تعالَینَ

 

قانون چهارم: هرگاه در یک کلمه یا شبه کلمه واو و یاء در کنار هم قرا رگیرند و حرف اول ساکن و غیر منقلب باشد واو به یاء قلب می شود و اگر لازم شود طبق قانون 2 تغییر دیگری هم پیدا می کند.

اسم مفعول               مرموی f مرمیّ

مصدر                    طوی f طیّ

صیغه مبالغه            خشوی f خشیّ

شبه کلمه                 ضار بوی f ضاربیّ

اسم جمع                  ایوام f ایّام

صفت مشبهه            سیودf سیّد

 

قانون پنجم: واو لام الفعل در صفت بر وزن فُعلی به یاء قلب می شود:

عُلوی f علیا

 

قانون ششم: یاء لام الفعل در موصوف بر وزن فَعلی به واو قلب می شود:

فَتیا f فتوی

 

قانون هفتم: علّه در چهار صورت به همزه قلب می شود:

1- بعد از الف فاعل از اجوف

قاول f قائل

2- بعد از الف زائد از ناقص

رضاو f رضاء

3- بعد از الف در جمعی که بر وزن فعائل و مشابه آن باشد

وواسط f اواسط

 

قانون هشتم: حرف عله در صیغه های ماضی، مضارع، امر و مصدر از افعال مثال در باب افتعال به تاء تبدیل و سپس در تاء افتعال ادغام می شود.

اِوتَحَدَ f اتّحد

 

قوانین ممنوع الاعلال

قانون 1) عله ساکن الاصل و ماقبل مفتوح به جز در قوانین 3 و 4 قلب اعلال نمی گردد.

اَوعَدَ ، لیس

قانون 2) حرف مشدّد اعلال نمی شود.

قَوَّلَ – بیّع

قانون 3) اگر دو عله در کنار هم قرار گیرند و دارای شرایط قانون 4 و 5 و 6 قلب باشند یکی از دو عله اعلال نمی شود.

قانون 4) مصدر مجرد بر وزنهای فُعول – فِعَل از اجوف اعلال نمی شود.

بُیُود – عِوَض

قانون 5) جمع مکسّر از اجوف در 2 صورت زیر اعلال نمی شود:

- مفردش متحرک العین باشد مثل طِوال جمع طویل

- جمع آن مفتوح العین و ماقبل مکسور نباشد مثل دَوَرات ( جمع دار )  و  حَوب ( جمع حَوباء)

قانون 6) در مثال اگر قبل یا بعد عله ساکن باشد اعلال نمی شود.

یَوَدُّ  -  اِنوَعَدَ  -  تُوُعِّدَ

قانون 7) عین الفعل لفیف مقرون به جز در مصدر مجر اعلال نمی شود.

طَوی  -  اَطوی

قانون 8) مشتقات باب افتعال از اجوف اگر معنای مشارکت داشته باشد اعلال نمی شود.

اِزدوج – اجتور

قانون 9) صفت بر وزن فعلان و به معنی اضطراب ازاجوف اعلال نمی شود.

هیجان – دوران – جَوَلان

قانون 10) مصدر دوم باب مفاعله از اجوف به شرط اینکه مصدر مجرد نداشته و یا مجردش اعلال شده و یا هر دو مصدر به یک معنا باشد اعلال نمی شود.

لِوام و حِوال که مصدر مجرد ندارند.

قِوام که مصدر مجردش اعلال شده است. قوام f قیام

قانون 11) کلمه اجوفی که دلالت بر رنگ یا عیب کند و بر وزن مصدرش فعلاً باشد مصدر و مشتقاتش اعلال نمی شود.

یَود – سَوِرَ – عَوِدَ

قانون 12) عله متحرک قبل از ساکن به جزء افعال اجوف تبدیل به الف نمی شود.

جواد – بیان – رمیا

قانون 13) مشتقات اسمی بر وزن افعَل از اجوف اعلال نمی شود.

اَجوَل – اطوَلَه – ابیَض

قانون 14) اسم آلت از اجوف اعلال نمی شود.

مِقوَد – مَخوَر

قانون 15) عین الفعل مصدر باب تفعیل اعلال نمی شود.

تقویم – تنوین

قانون 16) عله متحرک بعد از الف اعلال نمی شود.

قاوَل

قانون 17) اسم ناقص بر وزنهای فعله و فعل اعلال نمی شود.   

دَعوَه

قانون 18) هرگاه حرف عله به منظور خاصی و خارج از اوزان معین مثل مشتقات به کلمه ای اضافه شود و اعلال سبب یکسانی الفاظ متفاوت المعنی شود.

جَدول – جَدَولَ – جَدال

جَدال به معنی زمین و متفاوت با معنای جَدوَل است.

 

 با تشکر از آقای  حمید رضا رجایی خوزانی دانشجوی دوره ارشد، که این مطالب را ارسال نمودند.

مواضع رفع فعل مضارع ونصب آن

 

مواضع رفع فعل مضارع ونصب آن

 

 

به طور طبیعی فعل مضارع همیشه مرفوع است مگر اینکه ادوات ناصبه یا جازمه برسر فعل بیاید.

نصب فعل مضارع:

ادواتی که فعل مضارع را منصوب می کنند از قرار زیر می باشد:ان- لن- کی- اذن ـ حتی......

ان ناصبه:ان ماضی فعل مضارع بعد خود را نصب نمی دهد که قبل از ان فعل بیاید که دلالت بر یقین کند در این صورت ان مخففه از تقلیه می باشد.

اما اگر قبل از ان فعلی که دلالت بر یقین نداشته باشد ان ناصبه است.

عملت ان لا یرجع اخوک-عملت :فعل یقین-ان-مخففه-یرجع فعل مضارع مرفوع                              ارید ان اتعلم:---ارید:فعل غیریقین-ان ناصبه-اتعلم:  فعل مضارع منصوب

لن:لن یجود البخیل: :فعل مضارع منصوب

اذن: اذن در 3 حالت فعل مضارع بعد خودش را نصب می دهد.

1-هنگامی که در صدر کلام یا در صدر جواب بیاید

2-بین اذن و فعل مضارع فاصله نباشد.

3-فعل مضارع معنای مستقبل بدهد.

مثال:اذن تبلغ القصد               تبلغ –فعل مضارع منصوب

کی لکی:ادرس کی تحفظ           تحفظ - فعل مضارع منصوب

 

فعل مضارع گاهی به تقدیر ان منصوب میشود

لام تقلیل:خذ الدوا لتبرا---------------گویی لام تعلیل ان ناصبه در تقدیر دارد (مستترمی باشد) و به دلیل وجود ان منصوب شد {ل+ان ناصبه}

لام تاکید:

حتی :{حتی+ان ناصبه}----حتی 3 معنا دارد                              تعلیل –غایت-استثنا

او:از حروف ناصبه  فعل مضارع می باشد  می توان جای او یا الا گذاشت.

ف:فا سبب نیز فعل مضارع را منصوب میکند.

 

مواضع جزم فعل مضارع:

ادوات جازمه 2 دسته هستند

1-ادواتی که 1 فعل مضارع را جزم می دهند

2-ادواتی که  2 فعل مضارع را جزم می دهند

 

ادواتی که یک فعل مضارع را جزم میدهند:

لم.لما.لام امر.لام نهی

لم:لم یذهب احد                                   لما:تعلم اخی القدراه و لما یکتب

لام امر:لیطلب نفسک                           لای نهی:لا تیاس من رحمه الله

 

ادوات جازمه دسته دوم که 2 فعل را جزم می دهند.

ان –اگر:ان تکسل تخسر

اذما-هر زمان:اذما تتعلم تتققدم

من-کسی که- من یطلب یجد

ما-انچه-ماتتعلم فی الصغر ینفعک فی الکبر

اینما-هرجا –اینما تذهب تنجح

انی- هرجا-انی یذهب صاحب المال یکرم

مهما-هرچه مهما تامر بالخیر انعله

ای-هرکس-ایا نکرم اکرم

کیفما-هرگونه-کیفما تتوجه اتوجه

متی-هرزمان-متی یصلح باطنک یصلح ظاهرک

ایان-هروقت-ایان تسالنی اجنک

حیثما-هر جا-حیثماتسقط تثبت

اسما شرط همیشه در صدر کلام می ایند

 

در 5 مورد فا بر سر جواب شرط می اید:

1-هنگامی که جواب شرط جمله اسمیه باشد

2-جواب شرط مقرون به سین یا سوف باشد

3-جواب شرط منفی با ما یا لن باشد

4-فعل جامد باشد

5-فعل طلب باشد

 

در 3مورد فا نمی تواند بر سر جواب وارد شود

1-جواب شرط ماضی منصرف باشد

2- جواب شرط مضارع منفی به لم باشد

3- جواب شرط مضارع منفی به لا باشد

هنگامی که شرط وقسم با هم باشند:شرط و قسم هر دو فعل وجواب دارند

اگر حرف شرط اول بیاید وبعد قسم---فعل و جواب متعلق به شرط است.

ان تخلص لی العمل والله اضاعف لک الاجد

تخلص –فعل شرط

اضاعف-جواب شرط

و اگر قسم بعد از شرط باشد ولی قسم مقرون به فا باشد جواب متعلق به قسم است

ان اطلعت الله فو القرآن لیغفرک بنعمه

لیغفرک –جواب قسم

 

با تشکر از خانم فرناز فریدمهر دانشجوی دوره ارشد، که این مطالب را ارسال نمودند.

نکات نحو عربی

خلاصه بحث منصرف و غیر منصرف

http://erabquran.persiangig.com/NahvArabi/Mosaref.mht

انواع توابع

انواع توابع  :

 نعت  - تاکيد  - بدل - عطف

 

1- نعت يا صفت  :

 1- نعت حقيقي ( صفت خود موصوف ) : هذا ثوب ممزق(نعت ومنعوت

2- نعت سببي ( صفت متعلق موصوف ) : هذا ثوب ممزقـه  اطرفه (نعت ومنعوت)

 

انواع صفت :

1- مشتق : جاءني رجلٌ فاضل         ، الموعود المضروب  و ....

2- در معناي مشتق که 6 مورد است .

1- اسم اشاره غير مکاني ، صادقت الفتي هذا ( با اين جوان دوست شدم )

2- موصول داراي ال : العالم الذي  .....

3- اسم عدد : رجالاً ثلاثهً

4- اسم منسوب : رجلاً لبنانياً

5- اسم جامد که بر مبناي مشتق دلالت کند . الرجل الثعلب مکروه  ، در معناي المحتال

 

ملحقات به صفتهاي مؤول به مشتق :

1-  مصدر ثلاثی غير ميمي که به جاي مشتق مي آيد هميشه مفرد و مذکر است – شهودعدل  ( عادلون )

2-      ((ما))ي مبهم :  لأمر ما جدع قصر انقه   يعني لأمر عظيم

3-        "اي " و کل ، کماليه : انت فتي اي ( کل ) فتي

فايده صفت : براي معرفه  توضيح است و براي نکره تخصيص

 

انواع معرفه نسبت به صفت :

1-   نه موصوف و نه صفت واقع مي شوند مثل ضماير و اسم اشاره مکاني

2-  موصوف واقع مي شوند ولي صفت نمي شوند مثل اسم علم

3-  هم موصوف واقع مي شوند و هم صفت  ، اسم اشاره غير مکاني : هذا

4-  صفت واقع مي شوند موصوف نمي شوند مثل اسم موصول داراي ال

حکم نعت حقيقي : با ما قبل خود در اعراب عدد ، حبس ، معرفه و نکره تبعيت مي کند مثل جاء ولد العاقل  به شرط اينکه مانعي از اين مطابقت جلوگيري نمي کند مثل اسم تفضيل به همراه من

 

 

 

موصوف

صفت

جمع مذکر

حتما جمع مذکر

ملحق به جمع مذکر يا جمع مونث

مطابقت جايز – مفرد  مونث جايز

جمع غير عاقل

يا جمع مونث يا مفرد مونث

موصوف غير عاقل

مي تواند صفت عاقل بيابد

اسم جمع

صفت با مفرديا جمع

از مذکر يا مونث تشکيل شده باشد

ترجيح مذکر بر مونث

جمع عاقل و غير عاقل

ترجيح عاقل

 

حکم نعت سببي

 

معمول صفت

حکم

مثال

+ ضمير باشد

مطابقت از نظر اعراب و معرفه و نکره

جاء الرجل الفاضلاه معلموه

جمع مکسر باشد + ضمير

علاوه بر مطابقت از نظر اعراب و معرفه نکره جايز بودن مطابقت از نظر عدد

جاءني الرجل الفضله آباوه

جاءني الرجل الفاضل آباوه

فاقد ضمير باشد

تبعيت از نظر اعراب به معرفه و نکره ، جنس و عدد

رايت الرجلين کريمي الاب

 

حکم تعدد صفت : در صورتي که در لفظ و معنا متفاوت باشند عطف واجب است و اگر موصوف مفرد باشد

منظور از قطع نعت : اعراب گذاري خبر براي مبتداي  محذوف مثل بسم الله الرحمن الرحيم که در صورت قطع نعت مي شود .

بسم الله الرحمن الرحيم ( بسم الله هوالرحمن الرحيم )

جواز قطع نعت :

اگر ضروري نباشد مثل الحمدلله الحميديا الحمد لله الحمید

 

عدم جواز قطع نعت

1- ضروري بودن ذکر صفت :    النابغه الذبياني

2- تاکيد موصوف :        ضربه واحده

3- برطرف کردن ابهام موصوف :     خاض هذا الفارس ......

4- نکره بودن موصوف :   مررتُ برجل فاضل

 

الف :قطع نعت در صورت تفاوت عامل هاي جمله :

عامل هاي متفاوت عمل آنها يکي باشد واجب است مقطوع آورده شود .

ضربتُ زيداً و اکرمت عمراً الفاضلانِ

منظور از عمل آنها يکي باشد در مثال بالا يعني هر دو مفعول لازم دارند .

2-عامل يکي و عمل متفاوت باشد قطع نعت واجب است .

ضرب زيدٌ عمراً الشاعران

3-عامل از نظر معنا و عمل کردن يکي باشد : قطع نعت صورت نمي گيرد .

قدم المعلم ُ و حضر تلميذُ کريمانِ

 

 

حکم صفت واقع شدن جمله

 

اگر خبري يا شبه خبري باشد يا شرطيه مي تواند

البته به شرطي که داراي ضمير ظاهري يا تقديري باشد که به موصوف ربط دهد .

اگر انشائيه و جمله طلبيه باشد نمي تواند .

البته به شرطي که داراي ضمير ظاهري يا تقديري باشد که به موصوف ربط دهد .

 

اعراب جمله وصفيه : با توجه به اعراب موصوف محلي است .

مقدم کردن صفت بر موصوف : جايز نيست مگر اينکه صفت براي مبهم ( اسم اشاره ) باشد .

شرايط حذف موصوف

1-  صلاحيت داشتن صفت که به جاي موصوف واقع شود .

مثل راکباً صاهلاً ( فرساً صاهلاً)

2-  موصوف جزئي از اسم مجرور به من يا "في " باشد

منا ظعن –منا فريقٌ ظعن

ما في الناس الاشکر ---- الا رجل ٌ شکر

 

 

2: تاکيد:

تابعي که براي تثبيت و تاکيد امر متبوع مي آيد

انواع تاکيد

مثال

وسيله

1- تاکيد لفظي

سقطت سقطت بابل

تکرار عين لفظ اول

2- تاکيد معنوي

جاء امير نفسه

1-  در تاکيد نسبت با لفظ«نفس و عين»

2-  در تاکيد شمول با :«کلا-کلت-کل-اجمع-جميع-عامه»

علت آورده شدن تاکيد معنوي اين است که احتمال متعلقات کلمه پيش از خود را که ممکن است به متبوع اضافه شود از بين مي برد

تاکيد معنوي هم براي معرفه مي آيد و هم براي نکره محدود

مثل صمتُ شهراً کلّه يا صمتُ اشّهرکله

 

احکام نفس و عين:

1-  تاکيد کردن اسم مفرد مثني و جمع: به شرطي که  ضميري به آنها اضافه شود مثل نفسهما

2-  اگر موکد مثني يا جمع  باشد: شکل انفس و اعين مي آيد

3-  اگر قبل از آن حرف جر «باي »زايد نيايد مجرور مي شود و اعراب آن محلي مي باشد

4-  اگر ضمير متصل مرفوع را تاکيد کنند واجب است ضمير منفصل بيش از نفس و عين بيايد البته در صورتي که با نفس و عين تاکيد نشود لزومي بر تکرار ضمير منفصل در قبل نيست

حکم کلا و کلت: براي تاکيد مثني مي آيند و حتماً به همراه هما هستند

حکم: کل – اجمع- جميع- عامه:چيزي را که داراي اجزا و افراد است تاکيد مي کند خواه مفرد باشد خواه جمع

تاکيد به وسيله اجمع:غالبا اجمع بعد از کل تاکيد مي شود به همين علت به آن تابع کل مي گويند و مونث آن جمعاً مي باشد و حکمش مثل اجمع است اگر نکره بودن اجمع و جمعاً را مورد نظر باشد آن را حال مي گيرند مثل أعجبني القصر اجمع و الدار جمعاء(هردوحال)

 

3:بدل:

تابعي که منظور اصلي گوينده است و فقط از نظر اعرابي تبعيت مي کند يا1-  عين متبوع بوده: قوم خالدُ اخوک 2- جزئي از متبوع است مثل طابع اخوک قلبه 3- يکي از خصوصيات متبوع باشد أعجبني اخوک علمه

 

انواع بدل:

1-  بدل کل از کل:اخوک در مثال بالا

2-  بدل جزء از کل: قلبه در مثال بالا

3-  بدل اشتمال :علمه در مثال بالا

 

بدل جزء از کل

نيازمند ضمير رابط لفظي يا تقديري

بدل اشتمال

نيازمند ضمير رابط لفظي يا تقديري

 

ضمير رابط بدل جزء از کل گاهي حذف مي شود

ذکر عامل مبدل منه: جايز نيست مگر در:

1-  عامل آن حرف جر باشد: استعنت بزيد باخيک

2-  بدل به شکل ضمير باشد: آمنت باالله به وحده

 

بدل از نظر معرفه و نکره

1-  هر دو معرفه

2-  بدل معرفه و مبدل منه:نکره

3-  بدل نکره و مبدل منه معرفه به شرط نکره موصوفه بودن

 

بدل از نظر اسم و ضمير

1-  بدل : ضمير مبدل منه: اسم ظاهر : رأيتُ اخاکَ اياک

2-  بدل: اسم ظاهر و مبدل منه: ضمير غايب رأيته اخاک

3-  هر دو ضمير مشرط بر اينکه هر دو منصوب باشند رأيته اياک

 

بدل از نظر فعل بودن:

1-  هر دو فعل به شرط يکسان بودن از نظر زمان و مکان مثل قام زيدٌ ذهبَ

2-  بدل فعل مبدل منه شبه فعل

بدل جمله از جمله: هر دو جمله بوده و هر دو اسميه يا فعليه باشند :هو الله احد الله صمد(الله الصمدبدل)

 

بدل از نظر مفرد و جمله بودن

1-  بدل جمله از مفرد مثل عرفت زيدً ابور من هو

2-  بدل مفرد از جمله: قلتَُ لا اله الا الله کلمه الاخلاص

گاهي مبدل منه حذف  مي شود مثل لا اله الا الله –لا اله موجودٌ الا الله

به طور کلي تمام انواع بدل (اشتمال، کل از کل، جزء از کل)که در اسمها وجوددارد در فعل ها و جملات نيز وجود دارد

 

 

4: عطف

انواع عطف:1- عطف بيان 2- عطف نسق

 

تعريف عطف بيان

تابع جامدي که از متبوع خود معروفتر باشد

مثال جاء صاحبک زيد

 

فايده عطف بيان: در صورت معرفه بودن: توضيح معطوف اليه

                       در صورت نکره بودن: تخصيص معطوف اليه

اشتراک نقش عطف بيان با بدل

وقتي که معطوف بتواند جانشين معطوف اليه باشد بدل کل از کل هم مي شود مثل جاء صاحبک زيد

 

تفاوت عطف بيان با بدل

1- عطف بيان و متبوع هيچکدام فعل و ضمير نمي باشند برخلاف بدل

2- عطف بيان با متبوع در معرفه و نکره بودن يکسان است و جانشين متبوع خود نمي شود برخلاف بدل

 

حکم عطف بيان

همان احکام نعت حقيقي

 

 

عطف نسق: تابعي که يکي از حروف عطف بين معطوف و معطوف عليه و واسطه شود.جاء زيد و عمرو

فايده عطف نسق: مشارکت معطوف در لفظ و معنا (هردو)با معطوف عليه

شرط صحيح وبودن عطف نسق: بتوان عامل را به سمت معطوف سوق داد مثل ذهبَ الامير و خادمه- ذهبَ الاميرو ذهبَ خادمه

اگر عامل نتواند براي معطوف واقع شود: عامل مناسب با آن در نظر گرفته مي شود آنگاه عطف جمله در جمله محسوب مي شود

معطوف به عطف نسق شرط

فقط تبعيت از نظر اعراب

 

 

حکم عطف به ضمير

1- به ضمير متصل مرفوع به شرط تاکيد با ضمير متصل مرفوع:مثل قمت انا و اخوک

2- به ضمير منصوب بدون هيچ شرطي جايز است

3- به ضمير مجرور به شرط تکرار حرف جر جايز است

 

حکم عطف نسق

1- بين اسم و فعل: به شرط شبه فعل بودن اسم درست است

2- بين فعل و فعل: به شرط داشتن صيغه ي يکسان

3- بين جمله و جمله: به شرطي که هر دو خبري و اسنادي باشند

4- بين جمله فعليه و اسميه جايز است

 

حکم عطف به معمول متعدد : تنها يک معمول را مي توان به يک معمول عطف کرد

اما جمله : کان زيدٌ قائما و عمرو جالسا در حقيقت عطف جمله به جمله است

 

 

با تشکر از خانم فاطمه ملک دانشجوی دوره ارشد، که این مطالب را ارسال نمودند.

صیغه های فعل ماضی و مضارع

افعال ماضی و مضارع

بر روی جدول کلیک نمایید تا در اندازه بزرگتر دیده شود.


نکته 1. « تْ » در مفرد مؤنّث غائب فعل ماضي علامت مؤنّث است .  ( علامت صيغه يا ضمير نيست. )
نکته 2. ضمايري مانند : « ا ، و ، نَ » و ... كه همراه فعل مي آيند و نشان دهنده ي «انجام دهندگان» فعل هستند ، ضماير متصّل فاعلي نام دارند .
نکته 3. ضماير متّصل « ا ، و ، ن » در فعل ماضي و مضارع و امر مشترك هستند .
نکته 4. ضمير متّصل « يـ » مخصوص فعل مضارع ، مفرد مؤنّث مخاطب و فعل امر مخاطب مفرد مؤنّث است .
نکته 5. ضماير متّصل « تَ ، تُما ، تُم ، تِ ،تُنَّ ، تُ ، نَا » مخصوص فعل ماضي است .

 

فعل لازم و متعدی

New Page 2

فعل لازم و متعدی


1-
لازم: فعلي است كه معني آن در خود فاعل پايان پذيرد.
مثال: قامَ علي، أَثمَرَتِ الشَّجَرَةُ.

2-
متعدي: فعلي است كه معني آن از فاعل درگذرد و به مفعول برسد.
مثال: بَرَيْتُ القَلَمَ، عَدَلتُ بِكَ اِلي الخيرِ (تو را به كار خير ميل دادم)


• فعلهايي كه در معاني زير به كار رود، لازم خواهند بود.


1- طبيعت و غريزه: شَجُعُ، جَبُنَ


2- هيئت: طالَ، قَصُرَ


3- رنگ: زَرِقَ، دَكِنَ، سَوِدَ


4- عيب يا زيور: عَوِرَ(يك چشم شد)، عَرَجَ(پايش لنگ شد)، غَيِدَ(كشيده گردن و نرم تن است)


5- پاكيزگي و آلودگي: طَهُرَ، دَنِسَ(آلوده گشت)،قَذُرَ (پليد و ناپاک گشت )


6- تهي بودن و انباشتگي: فَرَغَ و شَبِعَ (انباشته گشت)


7- برخي از عوارض طبيعي: غَضِبَ، مَرِضَ.


• فعلهايي كه در وزنهاي زير به كار مي روند، همواره لازم هستند.


1- فَعُلَ، يَفعُلُ مثال: خَشُنَ، يَخشُنُ، كَرُمَ، يكرُمُ


2- إِنفَعَلَ، يَنفَعِلُ: إِنكَسَرَ، يَنكَسِرُ


3- تَفَعلَلَ، يَتَفَعلَلُ: تَزَلزَلَ، يَتَزَلزَلُ، تَذَبذَبَ، يَتَذَبذَبُ (دو دل و سرگردان شد.)


4- إفعَلَّ يَفعَلُّ إسوَدَّ، يَسوَدُّ، إحمَرَّ يَحْمَرُّ


5- إفعَلَلَّ يَفعَلِلُّ إقشَعَرَّ، يَقشَعِرُّ (لرزيد)، اِكْفَهَرُّ، يَكفَهِرُّ (تيره گشت)


6- إفعَنلَلَ يَفعَنلِلُ إحرَنجَمَ، يَحرَنْجِم ُ(انبوه گشت)، إقعَنسَسَ يَقعَنسِسُ(به عقب بازگشت)


7- إفعالَّ، يَفعالُّ: إحمارَّ، يَحمارُّ


هر فعلي كه در معني «مطاوعه» به كار رود نيز لازم است. (معاني ابواب) (بابهای انفعال و تفعّل و افتعال و تفاعل)
جَمَعْتُهُ فاجْتَمَعَ، جَمَّعتُهُ فَتَجَمَّعَ. (دو فعل«اجتمع» و «تَجَمَّعَ» لازم هستند.)


فعل متعدي:


• بي واسطه: ضَرَبْتُ زَيْداً، بَرَيْتُ القَلَمَ
• با واسطه: 

متعدی نمودن فعل لازم:
حرف جر: عَدَلْتُ بِكَ اِلي الخَير.
باب افعال: أكرِمُوا الكُرَماءَ.
تضعيف عين الفعل: باب تََفَعیل : وَ قِّرُوا کِبارَکُم (ارج بنهید بزرگانتان را)
راههاي متعدي كردن فعل لازم در هر فعلي به كار نمي رود. مثلاً «جَلَسَ» با حرف جرّ متعدي نمي شود، بلكه با همزه باب افعال متعدي مي شود.
– جَلَسَ الطالبُ علي الكرسي (لازم)
– اُجلَسَ الأسِتاذُ الطالبَ علي الكرسي (متعدي)
• گاهي به ندرت يك فعل به هر سه شيوه متعدي مي شود مثل: رَجَعَ «أرجَعْتُهُ» «رَجَّعتُهُ» و «رَجَعتُ بِهِ»
• يك فعل گاهي ممكن است لازم و زماني هم متعدي به كار مي رود. سَفَحَ الدَّمُ (خون ريخت)، سَفَحََ الدَّمَ. (خون را ريخت)


فعل متعدي:


معلوم: فعلي است كه فاعل آن، همراه آن به كار رفته باشد. كَتَبَ محمدٌ
مجهول: فعلي است كه فاعل آن در كلام نباشد و مفعول به جاي آن نشسته باشد. قُرِيءَ الدرسُ، كُتَبِتْ رسالةٌٌ
تبصره: تنها فعل ماضي و مضارع به صورت مجهول به كار برده مي شود.  

باب های ثلاثی مزید

New Page 2

باب های ثلاثی مزید

فعل ثلاثی یا مجرد است یا مزید .

ثلاثی مجرد به فعلی گفته میشود که  ریشه آن دارای سه حرف اصلی میباشد وفعلهای

ثلاثی مزید به فعلهایی گفته میشود که اولین صیغه فعل ماضی آن بیش از 3 حرف اصلی داشته باشد .

 

باب هاي ثلاثي

 مزيد ( مصادر )

ماضي

مضارع

امر

تعداد حرف يا حروف زائد اوّلين صيغه ي  فعل ماضی

اِفْعَالْ

اَفْعَلَ

يُفْعِلُ

اَفْعِلْ

يك حرف زائد

تَفْعِيلْ

فَعَّلَ

يُفَعِّلُ

فَعِّلْ

يك حرف زائد

مُفَاعَلَه

فَاعَلَ

يُفَاعِلُ

فَاعِلْ

يك حرف زائد

تَفَاعُلْ

تَفَاعَلَ

يَتَفَاعَلُ

تَفَاعَلْ

دو حرف زائد

اِفْتِعَالْ

اِفْتَعَلَ

يَفْتَعِلُ

اِفْتَعِلْ

دو حرف زائد

اِنْفِعَالْ

اِنْفَعَلَ

يَنْفَعِلُ

اِنْفَعِلْ

دو حرف زائد

تَفَعُّلْ

تَفَعَّلَ

يَتَفَعَّلُ

تَفَعَّلْ

دو حرف زائد

اِسْتِفْعَالْ

اِسْتَفْعَلَ

يَسْتَفْعِلُ

اِسْتَفْعِلْ

سه حرف زائد

 

معانی هر یک از این بابها :

2باب افعال وتفعیل برای متعدی کردن به کار میروند . یعنی که فعل ما به مفعول نیاز دارد .

مانند : ذهَبَ  : رفت  ،  أذهَبَ : برد

باب مفاعلة و تفاعل برای مشارکت هستند ولی در باب مفاعلة مشارکت یک طرفه است وبه همین دلیل با حرف (با) ترجمه میشود ودر باب تفاعل مشارکت 2طرفه است وبه همین دلیل باعبارت (بایکدیگر ) ترجمه میشود .

 مانند : کاتبَ علیٌ حسناً . علی با حسن نامه نگاری کرد .

 تکاتـَبَ علیٌ وحسنٌ . علی وحسن با یکدیگر نامه نگاری کردند .

سه باب تفعّل ، افتعال وانفعال زمانی به کار میروند که ما چیزی را از کسی بخواهیم واو قبول کند یا بخواهیم تأثیری را در شی ای ایجاد کنیم وآن تأثیر ایجاد شود .

علـَّمَ المعلمُ علیاً . تعلـَّمَ علیٌ . معلم به علی یاد داد . علی یاد گرفت .

وباب استفعال برای طلب ودرخواست به کار میرود .

مانند : استغفَرتُ اللهَ . از خدا آمرزش خواستم .  

 

نکات مهم :

 1- همزه باب افعال همیشه مفتوح ( -َ) است . چه در امر چه در ماضی.  و همزه قطع می باشد.

 2- مصدر باب مفاعلة ۲ وزن دارد ، فِعال ومفاعلة .

3- علامت حرف مضارعت فعلهای مضارع، در فعلهایی که ماضی آنها 4 حرفی است، مضموم می باشد با مجهول اشتباه نشود.

برای تشخیص از فعل مجهول در این بابها به علامت ماقبل آنها نگاه می کنیم اگر مفتوح بود مجهول می باشد و الا معلوم است.

 ۴- ماضی بابهای تفاعل وتفعّل دارای حرف (ت )است . با مضارع وامر اشتباه نشود .

5- در مضارع با بهای « تَفَعُّل ، تفاعل ، تَفَعلُل» به علت مقارنت دو « تا» برای سهولت تلفظ یکی از «تا» ها را می شود حذف کرد. ( در 8 صیغه از 14 صیغه )
تَنَزَّلُ: تَتَنَزَّلُ
تَکاثَرُ: تَتَکاثَرُ

بررسی اعراب جمله ای از حدیث

بسم الله الرحمن الرحیم

بررسی اعراب جمله ای از حدیث

 

این عبارت از حدیث در کتاب های مختلف به 4 صورت آمده است :

 

1-  فليس الله عرف من عرف بالتشبيه ذاته.

منابع : التوحيد - الشيخ الصدوق - ص 35

حياة الإمام الرضا (ع) - الشيخ باقر شريف القرشي - ج 2 - ص 338

صحيفة الرضا (ع) - جمع الشيخ جواد القيومي - ص 316

الانتصار - العاملي - ج 2 - ص 211

موسوعة العقائد الإسلامية - محمد الري شهري - ج 5 - ص 229

 

- الاحتجاج - الشيخ الطبرسي - ج 2 - پاورقى ص 175

( فليس الله ) الواجب الوجود الواحد الأحد ( عرف من عرف بالتشبيه ذاته ) بل عرف ممكنا من مخلوقاته

 

- حياة الإمام الرضا (ع) - الشيخ باقر شريف القرشي - ج 2 - ص 338

 يريد انه لا يعرف الله ، من يشبه ذات الله تعالى .

 

این عبارت توحید صدوق است.

وجوهی که در آن متصور می باشد:

1- فليسَ اللهَ عَرَفَ من عَرَّفَ بالتشبيهِ ذاتَهُ.

لیس از افعال ناقصه – ضمیر مستتر هو اسم لیس و محلا مرفوع – جمله فعلیه خبر لیس محلاً منصوب – الله مفعول مقدم عرف و منصوب -  مَن فاعل عرف و محلاً مرفوع – عرّف فعل و فاعلش ضمیر مستتر هو – بالتشبیه جار و مجرور – ذات مفعول عرّف  و ضمیر ه مضاف الیه- جمله عَرَّفَ بالتشبيهِ ذاتَهُ صله موصول من می باشد.

معنای جمله : خدا را نشناخته است کسی که ذات او را با تشبیه بشناسد.

توضیح : همه مخلوقات به خالقشان شناخته می شود و چگونه ممکن است خدا را با تشبیه به مخلوقاتش بشناخت؟

هرگز کسی که بخواهد با تشبیه کردن ذات واجب الوجود به ممکنات او را بشناسد موفق نخواهد شد. و ممکنات چنین قدرتی ندارند که بتوان با تشبیه آنها به واجب الوجود خداوند تبارک و تعالی را شناخت.

 

وجوه دیگری هم در اینجا متصور است:

 هر دو عرف را با تشدید یا هر دو را بدون تشدید و یا اولی را مشدد و دومی را بدون تشدید بخوانیم ولی با توجه به متن حدیث و معنای عبارت  بهترین  وجه آن است که اولی را ثلاثی مجرد و دومی را ثلاثی مزید بخوانیم.

 

 

2- فليسَ اللهَ عَرَفَ مَن عَرَّفَ بالتشبيهِ ذاتَهُ.

لیس از افعال ناقصه – الله مفعول مقدم عرف و منصوب – عرف فعل و فاعلش ضمیر مستتر هو – جمله فعلیه عرف اللهَ خبر مقدم لیس و محلا منصوب – من اسم مؤخر لیس و محلا مرفوع و جمله فعلیه صله من می باشد.

 

 

3- فليسَ اللهُ عُرِفَ من عَرَّفَ بالتشبيهِ ذاتَهُ.

الله را به مرفوع و عرف را به مجهول بخوانیم.

الله اسم لیس و مرفوع  و جمله فعلیه عُرِفَ من عَرَّفَ بالتشبيهِ ذاتَهُ خبر آن و محلا  منصوب و مَن نائب فاعل عُرف و محلا مرفوع

معنای جمله : خدا شناخته شده کسی که ذات او را با تشبیه بشناسد نیست.

 

وجه دیگر این است که جمله فعلیه الله عُرف را خبر مقدم لیس و محلا منصوب بگیریم و من اسم مؤخر لیس و محلا منصوب.

 

 

4- فليسَ اللهَ عُر ْفُ من عَرَّفَ بالتشبيهِ ذاتَهُ.

الله خبر مقدم لیس و منصوب و عُر ْف اسم لیس و مرفوع (عُرف را به اسم(مصدر) بخوانیم نه فعل)

معنای جمله : شناخته کسی که ذات خدا را با تشبیه بشناسد خدا نیست.

البته این معنا چندان مناسب نیست.

می توانیم چنین هم بخوانیم:

فليسَ اللهُ عُر ْفَ من عَرَّفَ بالتشبيهِ ذاتَهُ.

الله اسم لیس و مرفوع و عُرف خبر لیس و منصوب.

معنای جمله :خدا شناخته کسی که ذات او را با تشبیه بشناسد نیست.

 

لیس از افعال ناقصه است و افعال ناقصه بر سر مبتدا و خبر وارد می شود و مبتدا را مرفوع می کند و خبر را منصوب.

جمله نمی تواند مبتدا واقع شود و تنها خبر می تواند مفرد یا جمله یا شبه جمله باشد.

 

 

2-  فليس الله من عرّف بالتشبيه ذاته.

عيون أخبار الرضا (ع) - الشيخ الصدوق - ج 2 - ص 136

بحار الأنوار - العلامة المجلسي - ج 4 - ص 228

نور البراهين - السيد نعمة الله الجزائري - ج 1 - ص 99

مسند الإمام الرضا (ع) - الشيخ عزيز الله عطاردي - ج 2 - ص 122

شرح الأسماء الحسنى - الملا هادى السبزواري - ج 1 - ص 22

 

- بحار الأنوار - العلامة المجلسي - ج 4 - ص 232

قوله عليه السلام : فليس الله من عرف بالتشبيه ذاته أي ليس من عرف ذاته بالتشبيه بالممكنات واجبا لأنه يكون ممكنا مثلها ، ويمكن أن يقرأ " الله " بالرفع والنصب ، والأول أظهر .

 

- نور البراهين - السيد نعمة الله الجزائري - ج 1 - شرح ص 99

أي : ليس من عرف بالتشبيه ذاته هو الله ، فيكون ( الله ) خبر ( ليس ) مقدما على الاسم ، ويجوز كونه اسمها . وفي بعض النسخ ( فليس الله عرف من عرف بالتشبيه ذاته ) يعني : ان من شبهه بغيره من الممكنات وعرفه بذلك الشبه لم يعرفه كمن عرفه بالجسم أو الصورة ، لان هذا التعريف لازم لذوات الممكنات .

 

در این عبارت عرف اول حذف شده است .و معنای آن چنین است:

کسی که ذاتش را با تشبیه بشناساند خدا نیست.

و الله هم می تواند اسم لیس و هم خبر آن باشد و هر دو اعراب رفع و نصب جایز است. و مَن هم خبر یا اسم لیس واقع می شود.

فليس اللهُ (اللهَ)  من عَرَّفَ بالتشبيه ذاتَه.

 

و می توانیم عرف را به مجهول بخوانیم در این صورت  ذاتُه را به رفع می دهیم تا نائب فاعل فعل مجهول باشد :

فليس اللهُ من عُرِّفَ بالتشبيه ذاتُه.

و در این صورت معنای جمله بهتر از حالت معلوم می باشد:

کسی که ذاتش با تشبیه شناخته شود خدا نیست.

 

 

3-  فليس الله عرف من عرف ذاته .

تحف العقول - ابن شعبة الحراني - ص 61

مصباح البلاغة (مستدرك نهج البلاغة) - الميرجهاني - ج 2 - ص 178 - أي المعرفة بالتشبيه

نهج السعادة - الشيخ المحمودي - ج 3 - ص 44  -المراد منه التعريف بالكنه والحقيقة المستلزم للتحديد .

 

این عبارت عین عبارت اول است فقط جارو مجرور( بالتشبیه) از آن حذف شده است. و به همین دلیل هر کجا بیان شده توضیحی در پاورقی دادند تا ابهامی باقی نماند.

و شاید موجب ابهام این باشد که در روایات دیگر آمده است:

إنما عرف الله من عرفه بالله[1]

إنما عرف الله من عرفه بذاته[2]

لا تدرك معرفة اللَّه إلا باللَّه[3]

يا من دل على ذاته بذاته[4]

اعرفوا الله بالله[5]

و این دسته روایات با عبارت مورد نظر تنافی ندارد.

 

 

4- فليس الله عرف من عرف ذاته بالتشبيه

 الاحتجاج - الشيخ الطبرسي - ج 2 - ص 174

 

این عبارت تنها فرقش با عبارت اول  این است که جای جارو مجرور با مفعول عوض شده است و بقیه موارد عین عبارت اول می باشد.

 

  

یا علی
 


[1] - التوحيد - الشيخ الصدوق - ص 143

[2] - بحار الأنوار - العلامة المجلسي - ج 4 - ص 164

[3] - التوحيد - الشيخ الصدوق - ص 143

[4] - بحار الأنوار - العلامة المجلسي - ج 84 - ص 339

[5] - بحار الأنوار - العلامة المجلسي - ج 3 - ص 270

انواع فعل صحیح و معتل

انواع فعل صحیح و معتل

معتل: فعلی است که یکی از حروف اصلی آن (ا-و-ی) باشد.

صحیح: فعلی است که در ساختمان اصلی آن حروف علّه نباشد.

 

معتل (حرف علّه‌دار)

یک حرف علّه

مثال (حرف اول)

الف- واوی: وَجَد

ب- یایی: یَسَرَ

اجوف (حرف دوم)

الف- واوی: عَوَدَ

ب- یایی: سَیَرَ

ناقص (حرف سوم)

الف- واوی: دَعَوَ

ب- یایی: خَشِیَ

دو حرف علّه

لفیف

1- مقرون: لَوَیَ

2- مفروق: وَقَیَ

صحیح (بدون حرف علّه)

سالم

سالم

جَلَسَ – یَصْنَعُونَ - جَعَلَ

مهموز

مهموز

1- مهموز الفاء: أَمَرَ

2- مهموز العین: سَأَلَ

3- مهموز اللام: قَرَأَ

مضاعف

مضاعف

1- ثلاثی: مَرَرَ

2- رباعی: زَلْزَلَ

نکته: یک فعل ممکن است علاوه بر این‌که مهموز یا مضاعف است، معتل نیز باشد.

هم مهموز و هم معتل: جاءَ                          هم مثال و هم مهموز: یَئِسَ

هم اجوف و هم مهموز: ضَوَءَ                      هم لفیف و هم مهموز: أَوی

هم ناقص و هم مهموز: رَأی


اعلال: تغییراتی است که در ساختمان فعل معتل صورت می‌گیرد.

انواع اعلال

اعلال به قلب

تبدیل حرف علّه به علّه

بَیَعَ     باعَ

اعلال به حذف

حذف حرف علّه

یَوْجِدُ    یَجِدُ، هَدَیَتْ    هَدَتْ

اعلال به اسکان

ساکن کردن حرف علّه (وْ-یْ)

یَقْوُلُ    یَقُوْلُ، یَدْعُوُ    یَدْعُوْ

 

انواع الف ولام

 

انواع الف ولام

حرف تعریف

حرف زائد

اسم موصول

الف و لام عهد

الف و لام جنس

زائدۀ لازمه

زائدۀ غیر لازمه

عهد حضوری

عهد ذهنی

عهد ذكری

استغراق

بیان حقیقت

 بر اسمی كه مقصود گوینده است و در هنگام سخن گفتن حضور دارد وارد می‌شود.

 بر اسمی وارد می‌شود كه مخاطب پیشینۀ ذهنی مشخصی از آن در ذهن دارد. 

 ابتدا به صورت نکره در جمله ذکر شده و برای بار دوم به صورت معرفه ذکر می گردد.

 همۀ افراد جنس خود را شامل می‌‌شود، به طوری که می‌توان لفظ کلّ را به جای آن قرار داد. 

 حقیقت و ماهیت جنس را روشن می‌‌کند‍، ولی همۀ افراد جنس خود را در بر نمی‌گیرد و نمی‌توان به جای آن واژۀ کلّ را قرار داد.

 در آغاز برخی از اسم های موصول كه اساساً جز با الف و لام استعمال نمی‌شوند.

 در آغاز برخی از اسمهای علم كه گویای معنای واژگانی آنهاست و نقشی در معرفه بودن آنها ندارد.

این ال در واقع حرف نیست، بلكه اسم موصول است که به معنای «الَّذي» و هم‌خانواده‌های آن به کار می‌رود و بر اسمهای فاعل و مفعول وارد می‌شود. 

 

انواع اسم از نظر عدد

انواع اسم از نظر عدد
 

- مفرد: اسمي است كه بر يك فرد (انسان يا غير انسان) دلالت كند. مانند: قَلم، اسَد، تلميذ.
- مثني: اسمي است كه بر دو فرد(انسان يا غير انسان)دلالت كند. مانند: قَلَمَيْنِ، تِلْميذانِ.
- جمع: اسمي است كه بر بيش از دو فرد (انسان يا غير انسان) دلالت كند.
جمع خود بر دو قسم است: سالم و مكسَر.
توضيح: جمع سالم را از آن جهت سالم مي گويند كه شكل مفرد كلمه، سالم مي ماند و هيچ تغييري در آن رخ نمي دهد و تنها علامت جمع به آن اضافه مي شود.
جمع مكسَر را از آن جهت مكسَر گويند كه شكل مفرد كلمه، تغيير مي يابد به اين معني كه ممكن است يك يا چند حرف از آن كم يا به آن اضافه شود و يا حروف آن تغيير كرده و جابجا گردد.
جمع سالم نيز دو قسم دارد: جمع سالم مذكر و جمع سالم مونث.
-جمع مذكر سالم: جمعي است كه با افزودن (ونَ) يا (-ِينَ) به آخر مفرد مذكر عاقل (انسان) ساخته مي شود مانند: مُعلّمونَ، معلّمينَ كه جمع معلّم مي باشند.
-جمع مونث سالم: جمعي است كه با افزودن (ات) به آخر مفرد (معمولاً مونث) ساخته مي شود. مانند:
توضيح: گاهي نشانه جمع مونث به كلمات مفرد غير مونث افزوده مي شود و جمع مونث سالم ساخته مي شود. مانند: امتحان كه جمع آن امتحانات مي باشد و اطلاع كه جمع آن اطلاعات مي باشد.
اسم جمع: اسمي است كه از نظر لفظ، مفرد اما از نظر معني، جمع باشد و بتوان آنرا تثنيه و جمع بست. مانند:
-جمع الجمع (مُنتَهي الجموع): جمعي است كه براي بار دوم جمع بسته شود. مانند: يَد(مفرد) أيْدي(جمع) أيادي(جمع الجموع)
نكته: اوزان جمع عبارتند از (اَفاعِل) مانند: أكالِب و (اَفاعيل) مانند: أصاحيب.
نكته: از جمعي كه بر وزن افاعل و افاعيل آمده، در صورت لزوم جمع سالم ساخته مي شود مانند: أفاضِلينَ.

انواع اسم از نظر جنس

New Page 1

انواع اسم از نظر جنس

 

- اسم مذكر: اسمي است كه به صورت حقيقي يا مجازي بر جنس نر دلالت كند. مانند: علي، قلم
- اسم مونث: اسمي است كه به صورت حقيقي بر جنس ماده دلالت كند مانند: فاطمة، أرض


نشانه هاي اسم مونث
اسم مونث غالباً به يكي از سه نشانه زير ختم مي شود:
1- تاء گرد: مانند: فاطمة، سکینة
2- الف ممدوده (الف و همزه): مانند: زهراء
3- الف مقصوره (الف تنها كه به دو شكل نوشته مي شود): مانند: کبری، صغری


هر يك از اسمهاي مذكر و مونث نيز بر دو قسم است:
-حقيقي: اسمي است كه بر جاندار (يعني انسان و حيوان كه جنس مخالف دارند) دلالت مي نمايد. مانند: بقرة، دجاجة.

-مجازي: اسمي است كه بر غير جاندار (يعني غير انسان و حيوان كه جنس مخالف ندارند) دلالت مي نمايند. مانند: شمس، محفظة.

- مونث لفظي: اسم مذكري است كه علامت تانيث دارد. مانند: معاویة، طلحة.
- مونث معنوي: اسم مونثي است (اعلمَ از حقيقي و مجازي) كه علامت تانيث ندارد. مانند: زينب، شمس، مريم، ارض.

انواع حروف در زبان عربی

New Page 1

انواع حروف در زبان عربی

 

در تجزيه حروف بايد اين سه ويژگي را مشخص نمود: نوع حروف، عامل يا غير عامل بودن و نوع بناء.

 

انواع حروف به دو دسته عامل و غير عامل تقسیم می شود:

الف- حروف عامل

تعريف: حروفي هستند كه عملي و تغييري را از حيث اعراب (رفع و نصب و جر و جزم) در كلمه يا جمله ما بعد خود انجام مي دهند.

حروف عامل داراي انواع مختلفي به قرار زير مي باشند:

 

1. حروف جر: حروفي هستند كه تنها پيش از اسمها آمده و باعث جر (كسره يا تنوين جر –ِ،-ٍ) آنها مي گردند مانند: واللهُ علي كلِّشيءٍ قديرٌ.

حروف جر عبارتند از: مِنْ، باء، تاء، كاف، لام، واو، خلا، عدا، مُذْ، مُنْذُ، رُبَّ، حتّي، الي، في، عنْ، علي، حاشا.

حروف جر 17 حرف هستند که دراین یک بیت شعر آورده شده :

باء و تاء و کاف و لام و واو و منذ، مُذ، خلا

ربّ، حاشا، مِن، عدا، فی، عَن، علی، حتی، الی

 

2. حروف نصب: حروفي هستند كه قبل از فعل مضارع آمده و باعث نصب آن مي شوند مانند: فَعسي أنْ يأتيَ اللهُ بالفتحِ.

حروف نصب عبارتند از: أنْ، لَنْ، كَي، لكَي، إذَن.

توجه: دو حرف (لـِ) و (حتّي) از حروف جر هستند، اما هرگاه پيش از فعل بيايند به عنوان عامل نصب عمل مي كنند. (البته در حقيقت، عامل نصب وجود أنْ مستتر بين آن حرف و فعل مابعد مي باشد) مانند: لَنْ تنالوا البرَّ حتّي تنفِقوا مما تحبون. (حتّي أنْ تنفقوا)

 

3. حروف جزم: حروفي هستند كه پيش از فعل آمده و باعث جزم آنها مي شوند مانند: لم يَلِدْ.

حروف جزم عبارتند از: لَمْ، لَمّا، لام امر، لاي نهي، إنْ و لَو شرطيه.

حروف لَمْ، لَمّا، لام امر، لاي نهي تنها یک فعل را جزم می کنند ولی حرف شرط دو فعل مضارع را مجزوم می نمایند.

توجه: علاوه بر حروف فوق، 9 اسم ديگر هست كه به عنوان عامل جزم عمل مي كنند. اين اسمها عبارتند از: مَنْ، ما، مهما، أيّ، حيثما، إذما، متي، أينما، أنّي.

مثال: مَنْ يجتَهِدْ يصِلْ الي مايريد.

 

4. حروف مشبهه بالفعل: حروفي هستند كه در ابتداي جملات اسميه قرار گرفته و باعث نصب مبتدا به عنوان اسم خود و رفع خبر به عنوان خبر خود مي شوند مانند: إنّ اللهَ سميعٌ عليمٌ.

حروف مشبهه بالفعل عبارتند از: إنَّ، أنَّ، كأنَّ، لكنَّ، لَيْتَ، لَعَلّ.

 

5. حروف شبيه به ليس (ما، لا، إنْ, لاتَ): حروفي هستند كه مانند ليس عمل مي كنند. يعني اسم را مرفوع و خبر را منصوب ميكنند مانند: لا شُجاعُ كاذباً.

 

6. لاي نفي جنس: لاي نافيه اي است كه بر سر مبتدا و خبر مي آيد و مانند حروف مشبهه بالفعل عمل مي كند مانند: لا بليّةَ أصعَبُ منَ الجهلِ.

 

7. حروف استثناء: حروفي هستند كه در جمله استثناء بكار رفته و براي خارج كردن مستثني منه بكار برده مي شوند مانند: لا يَمَسُّهُ إلا المطهَّرونَ.

حروف استثناء عبارتند از: إلا، عدا، خلا، حاشا، غير، سوي.

 

8. حروف ندا: حروفي هستند كه براي صدا زدن شخصي يا چيزي از آنها استفاده مي شود مانند: يا اللهُ.

حروف ندا عبارتند از: أ، أي، أيا، هيا، يا، آ، وا.

 

ب) حروف غير عامل

حروفي كه باعث تغيير حركت آخر كلمه و يا جمله بعد از خود نمي‌شوند.

 

1. حرف تعريف (ال) كه باعث معرفه شدن اسم نكره مي گردد مانند: جاء التلميذُ.

 

2. حروف عطف: حروفي هستند كه براي پيوند دادن بين دو كلمه يا دو عبارت يا دو جمله كه از نظر قواعد نحوي مشابهند ميان آنها واقع مي شوند.

اين حروف عبارتند از: واو، فاء، ثمّ، أو، أم، لكنْ، بَل، لا.

بايد توجه داشت كه لكِنَّ از حروف مشبهة بالفعل و عامل است ولي برخلاف آن لكِنْ از حروف عطف و غيرعامل مي‌باشد.

 

3. حرف خطاب: (ك) در ذلك.

 

4. حروف تحقيق و تقليل: (قد) اگر پيش از فعل ماضي بيايد، تحقيقيه است و اگر پيش از مضارع بيايد تقليليه مي باشد مانند: قد أفلحَ المؤمنونَ (تحقيقيه) / قدْ يَصدِقُ الكَذوب (تقليليه).

 

5. حروف استقبال: سَ (براي آينده نزديك) و سَوف (براي آينده دور) مانند: وسيعلمُ الذين ظلموا أيّ منقلبٍ ينقلِبونَ / سوفَ يعلمونَ.

 

6. حرف رَدْع (بازداشتن): ردع به معني انكار است و در جهت اظهار مخالفت با مخاطب به كار مي‌رود. مانند: كلاّ (هرگز). مانند: كلاّ بل لا تكرمون اليتيم.

 

7. حروف استفهام: (أ) كه بر دو جمله فعليه و اسميه وارد مي شود چه در نفي و چه در اثبات مانند: ألمَ تعلَمْ؟ / أصلاتُكَ تأمرُكَ أنْ نترُكَ ما يعبُدُ آباؤنا؟

(هل) كه بر جمله مثبت وارد مي شود مانند: فهل أنتم مُنتَهون؟

 

8. حروف تنبيه: حروفي هستند كه براي هشدار دادن و آگاه نمودن بكار برده مي شوند.

حروف تنبيه عبارتند از: أما، ألا كه فقط بر جمله وارد مي شوند: ألا إنّهم هم السفهاء.

ها: ها أنتم هؤلاء جادلتم.

ها در أَيُّهَا و أَيَّتُهَا و هم چنين ها در ابتداي اسم‌هاي اشاره (هذا ، هولاء ، هذه) نيز حرف تنبيه است.

 

9. لام ابتداء: كه براي تأكيد بكار مي رود: لعليٌّ تلميذٌ / إنهُ لَغفورٌ رحيمٌ.

 

10. حروف تخصيص:

(هلاّ) كه تنها با جمله فعليه مي آيد: هلا تستغفرُ الله (با فعل ماضي به معني سرزنش عمل گذشته و با فعل مضارع به معني شدت و طلب مي باشد).

(أما، ألاّ) كه براي خواهش بكار مي رود: ألاّ تزورني.

(أولا، لَوْما) كه بر ممتنع بودن مضمون جمله دوم به خاطر وقوع مفهوم جمله اول دلالت مي كند مانند: لولا عليٌ لهلكَ عمَر.

 

11. حروف نفي:

لا: أكثرُهم لا يعقِلون.

ما: و ما قَتلوهُ يقيناً.

إنْ: (گاهي معي نفي دارد كه در اينصورت جزم نمي دهد) مانند: إنْ قامَ عليٌّ (علي نايستاد).

حرف (ما) ]كه برسر فعل ماضي مي‌آيد[ و حرف (لا) ]كه برسر فعل مضارع مي‌آيد[ از حروف نافيه هستند.

 

12. حروف جوابيه یا  تصديق: حروفي هستند كه در جهت اظهار موافقت با مخاطب به كار مي‌رود. مانند: نَعَمْ (بله) أجَلْ (آري بله) – بَلي، إي .مانند: قالوا بلي.

 

13. حروف تأكيد: لام مفتوحه و نون تأكيد. نوني است كه بر افعال مضارع، نفي، نهي، جحد، استفهام، امر حاضر جهت تأكيد ملحق مي شود.

نون تأكيد دو نوع است: نون تأكيد خفيفه (نْ) مانند: يَعْمَلَنْ و نون تأكيد ثقيله (نَّ) مانند: يَعْمَلَنَّ.

 

14. ماي كافّه: برسر حروف مشبهة بالفعل و آنها را ازعمل بازمي‌دارد.

 

15. حرف نون وقايه: هرگاه فعل بخواهد به ضمير متكلم وحده (ي) متصل شود همواره از ميان فعل و ضمر يك حرف نون (ن) قرار مي‌گيرد كه آن را نون وقايه مي‌نامند. نَصَرتَنِی

 

16. واو حاليه: واوي كه برسر جمله اسميه حاليه مي‌آيد و جمله پس از آن محلاً منصوب است و به معناي (در حالي كه) مي‌باشد.

هر حرفی که عامل نباشد غیر عامل محسوب می شود.

 

نكات:

•  حروف جر، ندا، استثناء، مشبهة بالفعل, تنبيه, تعريف, خطاب ... مختص به اسم و حروف جازمه, ناصبه, تخصيص, توقع, استقبال، ردع، نون تأكيد... مختص به فعل،و حروف عطف، استفهام، نفي، تصديق، لام تأكيد... مشترك بين اسم و فعل هستند.

• ايّ، أنْ حروف تفسير مي باشند و مشترك بين اسم و فعل هستند. مانند: ونادَيناهُ أنْ يا ابراهيم / تابَ، أي: رَجَع. 

• أمّا، إمّا حروف تفصيل بوده و مختص اسم مي باشند مانند: إنّا هدَيْناهُ السبيلَ إمّا شاكراً و إمّا كفوراً. 

 

 

نوع بناء حرف :

با توجه به حركت آخر حروف، نوع بناء آنها را مي توان شناخت.

اگر حرکت آخر حرف ضمه باشد مبني بر ضم و اگر حرکت آخر حرف فتحه باشد مبني بر فتح و اگر حرکت آخر حرف کسره باشد مبني بر كسر و اگر حرکت آخر حرف ساکن باشد مبني بر سكون می باشد. مانند:

حيثُ: مبني بر ضم.

ثمَّ: مبني بر فتح.

لـِ: مبني بر كسر.

مِنْ: مبني بر سكون.

 

اسم جامد و مشتق

اسم جامد و مشتق

اسم يا جامد است يا مشتق.

اسم جامد خود بر دو گونه است:

الف) جامد مصدري: مصدر اسمي است كه دلالت بر انجام كار دارد اما بدون داشتن زمان و می توان از آن مشتق ساخت. مانند: کتابَة که کَتَبَ   یَکتُبُ   کاتبٌ   مکتوبٌ  و ... از آن ساخته می شود.

ب) جامدغير مصدري: اسمي است كه نتوان از آن مشتق ساخت. مانند: قَلَم- رَجُل- جِدار.

توضيح: مصادر افعال مجرد, سماعي هستند و اوزان مختلف و متعدد دارند مانند: فَعْل – فَعَلان

اما مصادر افعال ثلاثي مزيد, قياسي هستند و وزن معيني دارند.

 

اسم مشتق: اسمي است كه ريشه فعلي دارد و از كلمه ديگري گرفته شده است و غالباً داراي معني وصفي ميباشد.

مشتقات هشت دسته هستند:

1- اسم فاعل: اسمي كه بر انجام دهنده فعل يا دارنده حالتي دلالت دارد. و معمولاً با صفت فاعلي فارسي مطابقت مي كند.

2-اسم مفعول: اسمي است كه بر كسي يا چيزي كه فعل بر آن تحقيق يافته و يا بر حالت انجام شده يا واقع گشته دلالت مي كند.

- طرز ساخت اسم فاعل و اسم مفعول:

بايد توجه داشت كه اسم فاعل و اسم مفعول درثلاثي مجرد به گونه اي و در غير ثلاثي مجرد(يعني ثلاثي مزيد و رباعي) به گونه اي ديگر ساخته مي شود. به اين ترتيب كه اسم فاعل در ثلاثي مجرد بر وزن (فاعِلٌ) و اسم مفعول بر وزن (مَفْعولٌ) مي آيد مانند: كاتِب و مَكْتُوب (از ريشه كَتَبَ).

اما در غير ثلاثي مجرد از فعل مضارع ساخته مي شود بدين ترتيب كه به جاي حرف مضارعه, ميم مضموم قرار مي دهيم و حرف پيش از آخر را در اسم فاعل (مكسور) و در اسم مفعول (مفتوح) مي نمائيم. مانند: مُكَبِّر (اسم فاعل)- مُكَبَّر (اسم مفعول) از يُكَبِّرُ (فعل مضارع ثلاثي مزيد)

مُهَنْدِس (اسم فاعل) – مُهَنْدَس (اسم مفعول) از يُهَنْدِسُ (فعل مضارع رباعي مجرد).

3-اسم زمان: اسمي است كه بر زمان وقوع فعل دلالت دارد.

4-اسم مكان: اسمي است كه بر مكان وقوع فعل دلالت دارد.

- طرز ساخت اسم زمان واسم مكان:

براي ساختن اسم زمان و مكان در ثلاثي مجرد, ريشه فعلي را بر وزن (مَفَْعَل) يا (مَفْعِل) مي بريم و در غير ثلاثي مجرد, اسم زمان و مكان بر وزن اسم مفعول (ثلاثي مزيد) ساخته مي شود. مانند: مَكْتَب – مَسْجِد – مَذْهَب.

نكته: چون در غير ثلاثي مجرد, اسم مفعول و اسم زمان و اسم مكان يك وزن دارند, راه تشخيص اين سه كلمه از همديگر از طريق قرائن موجود و معني آنها در جمله مي با شد.

نكته: بايد توجه داشت كه در ساخت اسم زمان و مكان، هرگاه حركت عين الفعل مضارع, فتحه يا ضمه باشد بر وزن (مَفْعَل) و هرگاه حركت عين الفعل مضارع كسره باشد بر وزن (مَفْعِل) مي آيد مانند:

ذهَب(-َ): مذهَب.

كتَب(-ُ): مكتَب.

جلَس(-ِ): مجلِس.

نكته: برخي از واژه هاي اسم زمان و مكان در عين حاليكه از افعالي ساخته شده اند كه عين الفعل مضارع آنها مضموم است, استثناءً بر وزن (مَفْعِل) آمده اند. مانند: مَشْرِق (از: شَرَقَ – يَشْرُقُ) يا مَغْرِب ( از: غَرُبَ – يَغْرُبُ).

نكته: اسم زمان و مكان از فعل ثلاثي ناقص بر وزن (مَفْعَل) مي آيد. مانند: مَغْزي (به معناي زمان و مكان جنگ از ريشه: غَزَوَ).

5-صفت مشبهه: اسمي است كه بردارنده صفتي دائمي و پايدار (نه موقت و زودگذر) دلالت مي كند و معمولاً با صفت مطلق فارسي مطابقت دارد.

-طرز ساخت صفت مشبهه:

صفت مشبهه داراي اوزان متعددي است كه مشهورترين آنها عبارتند از:

فعيل – فَعِل – فَعَل – فَعْل – فَعلان – فُعال ...

6-صیغه مبالغه اسمي است كه بر دارنده صفتي به مقدار زياد و بيش از حد دلالت مي كند.

- طرز ساخت صیغه مبالغه: صیغه مبالغه نيز داراي اوزان متعددي است كه معروفترين آنها عبارتند از: فَعّال – فَعّالة – فَعول (صبّار – علامة – شَكور)

7-اسم تفضيل: اسمي است كه داراي معناي برتري و فزوني صفتي در فرد يا گروه نسبت به فرد يا گروه ديگر مي باشد. اسم تفضيل براي مذكر معمولاً بر وزن (أفْعَل) مانند: أكْبَر و در مؤنث بر وزن (فُعْلي) مانند كُبْري مي آيد.

8- اسم آلت: اسمي است كه بر وسيله انجام فعل دلالت دارد و از همان فعل مربوط مشتق مي شود (مثلاً مفتاح كه از مصدر فَتْح مشتق شده است).

-طرز ساخت اسم آلت:

اسم آلت به دو شكل وجود دارد: جامد و مشتق.

الف) اسم آلت جامد: الفاظ معيني دارد كه غير قياسي است مانند: سِكّينة (چاقو)

ب)اسم آلت مشتق: اوزان مشخصي دارد كه بر همان وزن ساخته مي شود.

اين اوزان عبارتند از: مِفْعَل – مِفْعَلة – مِفْعال

 

اسم منصرف و غیرمنصرف

New Page 1

 اسم منصرف و غیرمنصرف

 

 

 تعریف

اسم منصرف: اسمی است که تنوین وهمه علامتهای اعراب اصلی را می پذیرد وشبیه به فعل نمی باشد.(متمکن امکن)

اسم غیر منصرف: اسمی است که تنوین [1] و کسره نمی پذیرد وشبیه به فعل میباشد. [2](متمکن غیر امکن)

 

 

اسباب منع صرف :

9 سبب باعث غیر منصرف شدن اسم می شود: 1-علمیت 2- تانیث 3- جمع 4-ترکیب5- وصف 6- «ان» زائد 7- عدل 8- وزن فعل 9- عجمه.

 باید لااقل دو سبب از اسباب بالا در یک اسم موجود باشند تا غیر منصرف شود به استثنای:

 1- الف تانیث ( مقصوره یا ممدوده،علم یا غیر علم)

 2- جمع منتهی الجموع؛

 که هر کدام از اینها جانشین دو سبب می شوند .

 

شرایط:   

 الف- عَلَم: اسم علم در شش موضع غیر منصرف میباشد:

1-   هر گاه علم مختوم به «ان» زائد باشد: رمضان، رضوان، زیدان

 

نکته:باید قبل از «ان» زائد سه حرف اصلی موجود باشد و الا منصرف می باشد.

اسمهایی مانند ( عفّان- حسّان) را اگر از ریشه‌ ‍ «عفن» و «حسن» بدانیم منصرف اند و اگر از ریشه «عفّ» و «حسّ» محسوب کنیم غیر منصرف میباشند.

 

2-  اگر بر وزن فعل یا شبه فعل باشد : یزید، احمد[3] و تغلب. و منظور از شبه فعل اسمی است که وزن ان بیشتر در فعل کاربرد دارد: اِجبِع(روستایی در لبنان) ، اِ صبَع( اگر علم مذکر باشد)

 

3-   هر گاه علم تر کیب مزجی باشد: بعلبک ، بیت لحم ، قاضیخان .

نکته: در ترکیب مزجی اگر جزء دوم معرب نباشد منصرف می باشد مانند ترکیب عددی ( خمسه عشر) و اسمهایی که به «ویه» ختم می شوند : سیبویه ، دادویه، بابويه

 

4-  هر گاه علم اعجمی ( غیر عربی) و زائد بر سه حرف باشد : ابراهیم[4]، یعقوب                

نکته: اگر علم اعجمی سه حرفی «ساکن الوسط» باشد منصرف است: نوْح، لوْط و اگر «متحرک الوسط» باشد غیر منصرف می باشد: شَتَر، لَمَک . [5]

نکته دوم:  نامهای انبیاء به دلیل 1- علم بودن 2- عجمی بودن، غیر منصرف میباشند به جز این شش اسم «محمد، شعیب، صالح، هود، نوح، لوط »‍ نامهای ملائکه نیز این چنین میباشد به جز«رضوان، مالک، نکیر، منکر).

 

5-هرگاه علم مونث باشد: لفظی: معاویه، طلحه یا معنوی:زینب، مریم.

 

نکته اول: اگر علم با تاء مدوره «ة» مونث شده باشد چه برای مونث باشد:( فاطمه) یا مذکر:( طلحه) سه حرفی باشد (قله) ویا بیشتر، در همه حال غیر منصرف اند.

 

نکته دوم: اسمهای علم مونث بیش از سه حرف بدون شرط غیر منصرف اند: زینب، سعاد

 اما اسمهای سه حرفی دو حالت دارند:

 1- اگر«متحرک الوسط» باشند غیر منصرف اند : سَحَر، سَقر[6]

2- اگر «ساکن الوسط» باشند الف: به شرط عجمی بودن غیر منصرف اند : جور ، زَید

ب- واگر عربی باشند هردو حال جایز است: هِند.

 

نکته سوم : اسمهای مختوم به الف تانیث بدون هیچ شرطی غیر منصرف می باشند چه مفرد باشد: سکری، حمراء ویا جمع: مرضاء، اصدقاء؛ علم باشد : سلمی، خنساء ویا صفت: حُبلی، عذراء.

 

نکته چهارم:  علم مذکری که به الف مقصوره ختم شود به دو دلیل غير منصرف ميباشد : 1- علمیت 2-شبیه بودن الف الحاق ان به الف مقصوره:  عَلقی: ( نام گیاهی) ،  أرطی: ( نام درختی).

 

 نکته پنجم: اسمهای علم مونث بر وزن «فَعالِ» مانند : حذامِ، رقاشِ به دو صورت ترکیب می شوند :1- مبنی بر کسر (اهل حجاز) 2- غیر منصرف( بنی تمیم) .

 

نکته ششم: با اسمهای منقوصی که  علم مونث باشند مانند«جوارٍ»  رفتار می شود :

جاء قاضٍ [7].                         رایت قاضیاً .                          سلّمت علی قاضٍ

 

6-جمع عَلَم با عدل موجب غير منصرف بودن اسم مي شود : «عُمَر ، زُمَر»

عدل عبارت است از از تغيير كلمه از وزن و صيغه اصلي خود و دو نوع مي باشد :

الف : تحقيقي : آن است  كه كلمه از اصل خود عدول نموده مثل «احاد» كه معدول «اَحَد» مي باشد و «اُخَر» كه معدول «آخر» مي باشد .

ب : تقديري : عدولش از اصل چيز ديگري بوده است و اينها مجموعاً پانزده كلمه مي باشند بر وزن «فُعَل [7]»

توضيح آنكه علماي نحو در عدل تقديري غير از علم بودن دليل ديگري براي غير منصرف بودن اين اسم ها نيافته اند پس گفته اند معدول «منقول» از صيغه«فاعل» هستند مثل«غُدَر و فُسَق» كه معدول «غادر» و «فا سق» مي باشند .

نكته اول : هر چه بر وزن «فُعال ،‌ مَفعَل» از عدد باشد عدل قياسي «‌تحقيقي »‌ محسوب مي شود كه عبارتند از «احاد و موحد و ثُناء مَثني ... عشار معشر»

مثال : جاء القوم اُحاد مَوحَد يعني : جاء القوم واحداً واحداً .

نكته دوم : حروف تأكيدي كه بر وزن «فُعَل» باشند نيز غير منصرف اند مثل «جُمَع» «جاء النساء جمعُ – رايت النساء جمعَ – مررت بالنساء جمعَ» . جُمَع معدول از «جمعاوات» مي باشد

 

ب: شرايط غير منصرف بودن صفت «وصف»

1-   هر گاه بر وزن «فَعلان» باشد و مؤنث آن بر وزن «فَعلي»‌باشد «سَكران – سَكري»

2-   هرگاه صفت بر وزن «أفعل »‌باشد : أحمر ، أعرج

3-   در صوريتكه صفت معدول از لفظ ديگري باشد «اخَر» جمع اخري

نكته اول : صفتي كه بر وزن «فَعلان» يا «أفعل»‌ است تا زمانيكه  وصفيت آن اصلي نباشد ، غير منصرف نخواهد بود

مثلاً «‌صفوان»‌صفت مخصوص سنگ و نرم و تابان مي باشد پس منصرف است همچنين «اربع» كه براي عدد معين و «‌أرنب» كه براي حيوان معين وضع شده است

مثال : «مررت بنسوه أربعِ»

نكته دوم : اگر صفت  بر وزن «فعلان» و «أفعل »‌با «ۀ»‌مدوره مونث شوند منصرف خواهند بود . مثلاً «سيفان» منصرف مي باشد چون مونث ان «سيفانۀ» بمعني «طويل »‌ مي باشد . همچنين «أرمل» چون مونث آن «ارملۀ» مي باشد منصرف است .

-        شرايط غير منصرف بودن جمع

1-   بر وزن «مفاعل »‌باشد مانند «مساجد ، أكارم ، فياصل»

2-   بر وزن «مفاعيل» باشد مانند «مصابيح – قناديل و أنا شيد[8]»

3-  نكته اول : جمع غير منصرف همان «جمع منتهي الجموع» است يعني جمعي كه بعد از الف مكسر دو حرف متحرك يا سه حرف كه وسطش «ياء» ساكن است باشد «فواصل ، أنامل ،‌رياحين ،‌أراجيز»

نكته دوم : جمع مكسري كه «ۀ» مدوره داشته باشد منصرف محسوب مي شود «أساتذۀ و تلامذۀ»

نكته سوم : جمع منتهي الجموع كه بر وزن مفاعيل باشد ولي حرف دوم بعد از الف متحرك باشد منصرف است «صياقلۀ ، عبادلۀ»

نكته چهارم : با اسم هاي ناقصي كه جمع منتهي الجموع باشند مثل «جواري»‌، «‌غوا شي»‌مانند «قاضي» رفتار مي شود : جاء جوارٍ         رايت جواريَ          سلمت علي جوارٍ

                                                                                                                                                                   

سؤال : اسم غير منصرف در چه صورت توسط كسره مجرور مي گردد؟                               

جواب : هرگاه اضافه شود يا بعد از الف و لام قرار گيرد

مثال : ( في أحسنِ تقويم )                ( انتم عاكفون في المساجدِ ) .

نكته : منصرف فرض كردن اسم غير منصرف و آن را مانند اسم منصرف اعراب دادن زياد است و اين بخاطر تناسب با قبل يا بعد خود مي باشد : مثال : «سلاسلاً و أغلالاً و سعيراً» كه لفظ سلاسل با اينكه غير منصرف است تنوين پذيرفته است . عكس اين موضوع يعني اسم منصرف را غير منصرف فرض كردن فقظ هنگام ضرورت مي باشد «و ممن و لدوا عامرُ ذو الطول و ذوالعرض» كه بايد عامرٌ گفته مي شد .


 

 


 

[1] به استثناي  تنوين مقابله ( كه بر اسم جمع مونث داخل مي شود) و تنوين عوض ( كه بر سر اسمهاي ناقص مي ايد) ؛ اين دو تنوين بر سر اسمها ي غير منصرف نيز داخل مي شوند: اذرعاتٍ ، جوارٍ

[2] زيرا فعل نيز كسره وتنوين نمي پذيرد.

 [3] اين همان احمد لاينصرف است                                    كه علی بر سر آن جر ندهد.

[4]  نكتة نحوية: جاء سائل بيتا و سال صاحبته ان تعطيه ؛ فقالت : انصرف، فقال : اعطيني فقالت: انصرف فقال : اعطيني فقالت: انصرف فقال: اسمي ابراهيم لا ينصرف الا اذا حلّي او اُضيف.

 [5] نوه حضرت نوح (ع) و يا به قولي پدر ايشان.

[6]  از طبقات جهنم به معني سوختن شديد.

[7] «بلع،‌ ثعل‌‌ ، جعي ، جثم ، دلف ، زحل ، زفر ، عصم ، فتم ، قزح ، مضر ، هبل ، هدل ، عمر ، جعل»

[8]  كلمه«سراويل» را در صورتي كه مفرد فرض كنيم باز به خاطر شباهت با جمع غير منصرف مي باشد.